غزل شمارهٔ ۲۲۶
منم آن کز طرب غمین باشملیکن از غم طرب گزین باشم
درد غم بایدم نه صاف طربزانکه با دردکش قرین باشم
یک دم و نیم جان گرو دارممن مقامر دلم چنین باشم
سه یک دوستان سه شش خواهمکه همه با گرو به کین باشم
ور سه شش نقش خویش یک بینمهم نخواهم که نقشبین باشم
راست بیرون دهم همه کژ خویشگرچه کژ نقش چون نگین باشم
آفتابم که خاک ره بوسمنه هلالم که نازنین باشم
نه چنو هم کمان کشم بر خلقبهر یک شب که در کمین باشم
جرعه برچیند آفتاب از خاکمن هم از خاک جرعهچین باشم
کو خرابات کهف شیر دلانتا سگ آستان نشین باشم
نه نه آن جمع هفت مردانندمن که باشم که هشتمین باشم
من که باشم که در وجود نیَمتا در این دور کم حزین باشم
یا به صد سال پیش ازین بودمیا به صد سال بعد ازین باشم
چون من از عهد هیچ نندیشماز بدی عهد چون غمین باشم
چون من امروز در میانه نیَمچه میانجی کفر و دین باشم
من نه خاقانیم که خاقانمتا کلهدار راستین باشم
شرق و غرب اتفاق کرد بر آنکمبدع معنی آفرین باشم