غزل شمارهٔ ۲۱۸
در سایهٔ شب شکست روزمخورشید سیاه شد ز سوزم
از دود جگر سِلاح کردمتا کین دل از فلک بتوزم
تنها همه شب من و چراغیمونس شده تا بگاه روزم
گاهی بکُشم به آه سردشگاه از تف سینه برفروزم
یک اهل نماند پس چرا چشمزین پرده در آن فرو ندوزم
خاقانی دل شکستهام، باشتا عمر چه بر دهد هنوزم