گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵

آوازهٔ جمالت اندر جهان فتادشوری ز کبریای تو در آسمان فتاد
دل در سرای وصل تو یک گام درنهادبرداشت گام دیگر و بر آستان فتاد
بر شاه‌راه سینهٔ من سوز عشق تودزد دلاوری است که بر کاروان فتاد
بازارگانی از دل زارتر که دیدکز عشق سود جست به جان در زیان فتاد
کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسدبا صد هزار رخنه که در بادبان فتاد
قفلی که از وفای تو بر سینه داشتماکنون ز بیم خصم توام بر دهان فتاد
خاقانی از تو دور نه بر اختیار مانددانی که در بلا به ضرورت توان فتاد