گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خوردو آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام میاز دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
بر درگه تو ناله کسی را رسد که اوچون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زماناز دست روزگار دوال ستم خورد
عشق تو بر سر همه عشاق آب خوردگر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
زلف تو کافری است که هر دم به تازگیخون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماستاو آن حریف نیست کز این گونه دم خورد