غزل شمارهٔ ۱۲۰
دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد دادلاجرم از خطِ صبر کار برون اوفتاد
صبر هزیمت گرفت، کز صف مژگان اوغمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
عشق به اول مرا، همچو گِل از پای سوددوست به آخر مرا، همچو گُل از دست داد
تا درِ امید من، هجر به مسمار کردیاد وصالش مرا، نعل در آتش نهاد
میکند از بدخویی، آنچه نکرده است کسگرچه بدی میکند، چشم بدش دور باد
سینهٔ خاقانی اَست، سوختهٔ عشق اواو به جفا میدهد، سوختگان را به باد