گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار داردآنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
سِحرا که کرده‌ای تو با زلف و عارض ارنهدر گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
دل بی‌ نسیم وصلت تنها چه خاک بیزدجان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایمدر زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در تنگنای دیده وصلت کجا درآیددر بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینیآئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون توبر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
خاقانی از زمانه چون دست شست بر ویسنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد