صبح و نبید
صبح آمد و علامت مصقول بر کشیدوز آسمان شمامهٔ کافور بر دمید
گویی که دوست قُرطهٔ شَعر کبود خویشتا جایگاه ناف به عمدا فرو درید
در شد به چتر ماه سنانهای آفتابور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید
خورشید با سهیل عروسی کند همیکز بامداد کِلّهٔ مصقول بر کشید
وان عکس آفتاب نگه کن ؛ علم علمگویی به لاژورد می سرخ بر چکید
یا بر بنفشهزار گل نار سایه کردیا برگ لالهزار همی بر چکد به خوید
یا آتش شعاع ز مشرق فروختندیا پرنیان لعل کسی باز گسترید
جام کبود و سرخ نبید آر، کآسمانگویی که جامهای کبود است پُر نبید
جام کبود و بادهٔ سرخ و شعاع زردگویی شقایق است و بنفشهست و شنبلید
چون خوش بود نبید بر این تیغ آفتابخاصه که عکس او به نبید اندرون فتید
آن روشنی که چون به پیاله فرو چکدگویی عقیق سرخ به لؤلؤ فرو چکید
وان صاف می که چون به کف دست بر نهیکف از قدح ندانی، نی از قدح نبید