گنج

زلف معشوق

کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیردسپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد
معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشنچنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد
گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشیگهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد
چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او داردچو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد
گهی از گل سلب سازد گهی از مه رقم داردگهی رسم صنم آرد گهی طبع سمن گیرد
خم زلفش یکی دام است چون خورشید و مه گیردسر زلفش یکی شست است کو سیمین ذَقَن گیرد