سوگنامه
بادِ صبا درآمد، فردوس گشت صحراآراست بوستان را نیسان به فرشِ دیبا
آمد نسیمِ سُنبُل با مُشک و با قَرَنفُلآورد نامهٔ گُل، بادِ صبا به صَهبا
کُهسار چون زُمُرُّد، نقطه زده ز بُسَّدکز نعتِ او مُشَعْبِد، حیران شدهست و شیدا
آبِ کبود بوده، چون آینه زدودهصندل شدهست سوده، کرده به می مُطرّا
رنگِ نَبید و هامون، پیروزه گشت و گلگوننخل و خدنگ و زیتون، چون قُبِّههای خضرا
دشت است یا سِتَبرَق، باغ است یا خُوَرنَقیک با دگر مطابق چون شعرِ سعد و اسما
ابر آمد از بیابان چون طیلسان رُهبانبرق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا
آهو همی گُرازد ، گردن همی فرازدگه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا
آمد کلنگ فرخ همرنگ چرغ دورخهمچون سپاه خَلُّخ صف برکشیده سرما
بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغلدُرّاج باز بر گل چون عُروه پیش عَفرا
قمری به یاسمن بر ساری به نسترن برنارو به نارون بر برداشتند غوغا
باغ از حریر حُلّه بر گل زده مظلهمانند سبز کِلّه بر تکیه گاه دارا
گلزار با تأسف خندید بی تکلّفچون پیش تخت یوسف رخسارهٔ زلیخا
گل باز کرده دیده باران برو چکیدهچون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا
گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولیچون طلعت تجلّی بر کوه طور سینا
سرخ و سیه شقایق هم ضدّ و هم موافقچون مؤمن و منافق پنهان و آشکارا
سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های پروینشاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا
وان ارغوان به کَشّی با صدهزار خوشّیبیجادهٔ بدخشی برتاخته به مینا
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژالهکرده بدو حواله غواص دُرّ دریا
شاه اسپرغم رسته چون جعد برشکستهوز جای برگسسته کرده نشاط بالا
وان نرگس مصور چون لؤلؤ منورزر اندرو مدوّر چون ماه بر ثریا
عالم بهشت گشته عنبرسرشت گشتهکاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا
ای سبزهٔ خجسته از دست برف جستهآراسته نشسته چون صورت مُهنّا
دانم که پرنگاری سیراب و آبداریچون نقش نوبَهاری آزادهطبع و برنا
گر تخت خسروانی ور نقش چینیانیور جوی مولیانی پیرایهٔ بخارا
هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تودل ناورم سوی تو اینک چک تبرّا
کاین مشکبوی عالم وین نوبهار خرمبر ما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لالهما و خروش و ناله کنجی گرفته مأوا
دست از جهان بشویم عزّ و شرف نجویممدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا
میراث مصطفی را فرزند مرتضی رامقتول کربلا را تازه کنم تولّا
آن نازش محمد پیغمبر مؤیَّدآن سید ممجّد شمع و چراغ دنیا
آن میر سربریده در خاک خوابنیدهاز آب ناچشیده گشته اسیر غوغا
تنها و دلشکسته بر خویشتن گرستهاز خان و مان گسسته وز اهل بیت آبا
از شهر خویش رانده وز ملک برفشاندهمولی ذلیل مانده بر تخت ِ ملک مولی
مجروح خیره گشته ایام تیره گشتهبدخواه چیره گشته بیرحم و بیمحابا
بیشرم شمر کافر ملعون سنان ابترلشکر زده برو بر چون حاجیان بطحا
تیغ جفا کشیده بوق ستم دمیدهبیآب کرده دیده تازه شده معادا
آن کور بسته مطرد بیطوع گشته مرتدبر عترت محمد چون ترک غزّ و یغما
صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حقخیل یزید احمق یک یک به خونْش کوشا
پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکینوان کینههای پیشین آن روز گشته پیدا
آن پنجماهه کودک باری چه کرد ویحک !کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا
بیچاره شهربانو مصقول کرده زانوبیجاده گشته لؤلؤ بر درد ناشکیبا
آن زینب غریوان اندر میان دیوانآل زیاد و مروان نظّاره گشته عمدا
مؤمن چنین تمنی هرگز کند ؟ نگو ، نی !چونین نکرد مانی، نه هیچ گبر و ترسا
آن بیوفا و غافل غره شده به باطلابلیسوار و جاهل کرده به کفر مبدا
رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهانوین رازهای پنهان پیدا کنند فردا
تخم جهان بیبر این است و زین فزونترکهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا
بر مقتل ای کسایی برهان همی نماییگر هم بر این بپایی بیخار گشت خرما
مؤمن درم پذیرد تا شمع دین بمیردترسا به زر بگیرد سمّ خر مسیحا
تا زندهای چنین کن دلهای ما حزین کنپیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا