شمارهٔ ۷۷
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتادکه ز آلودگی، آیینه ما پاک افتاد
ای کمان ابروی،از این عیش نگنجم در پوستکه گذر، تیر تو را، بر جگر چاک افتاد
حاصل عمر من، ار سوخته عشقت، چه عجبآتشی بود که در خرمن خاشاک افتاد
دل سپردم به دو مار سر زلفت، روزیتا مرا کار بدان دولت ضحّاک افتاد
راستی، سرو سهی در نظرم خار بن استتا مرا دیده بدان قامت چالاک افتاد
دین و دل دادم و اول قدمم پیش نرفتراه عشق است که این گونه خطرناک افتاد
می اگر لعل مروّق شد و یاقوت روانقطره خون دل ماس که در تاک افتاد
روی دلدار، که گلزار ارم بود، افسرهمچو آتش شد و بر جان شررناک افتاد