شمارهٔ ۴۵
گشتیم همه عالم و جای دگری نیستدیدیم و ز سودای غمت خوبتری نیست
تا شیفته سامان گذرد خاطرم ای دوست،از زلف تو در خاطرم آشفته تری نیست
سرتاسر نخجیرگه عشق مپندار،کز ناوک مژگان تو خونین جگری نیست
جانانه وبل جان منی زآن رخ و زآن لبپنهان ز چه دارم، که جز اینم هنری نیست
دارند به گلزار تو مرغان خوش آوازپرواز، و دریغا که مرا بال و پری نیست
دیدار رخت نیست مگر کار سکندرکایینه گری شیوه هر بی بصری نیست
در راه وفاداری آن سخت دل، افسرجز خضر محبت دگرم راهبری نیست