شمارهٔ ۴۲
شکر شده عالمی ز قندتمن بنده لعل نوشخندت
تنها نه دلم به زلفت آویخت،هر جا که دلی، اسیر بندت
رخساره به آفتاب منمایترسم که از آن رسد گزندت
دیگر چه زنی به تیغ تیزشصیدی که فتاده در کمندت؟
می خندی و خاطر دلم ریش،ای من به فدای نوشخندت
افسر، چو نی از شرار حرمان،آن ماه بسوخت بند بندت