شمارهٔ ۱۲۷
دارم هوای آن که روم در دیار خویشبندم دوباره دل به سر زلف یار خویش
زین ورطه پر از خطرم تا کجا برددادم به دست کودک نادان مهار خویش
خلق از برای مشک به تاتار می روندما کرده چین زلف بتان را تتار خویش
در شهر، شهره گشت به عشق تو نام ماکردیم زنده سیرت اصل و تبار خویش
ای تیره بخت دل سر زلف بتان مجومپسند تیره روز من و روزگار خویش
مردم نگارخانه مانی هوس کنند،ما را، نگارخانه مانی، نگار خویش
ای دیده لعل کرده به دامان کجا رویاز بهر دوست برده کس این سان تتار خویش
گفتم مگر ز غصه دلدار وارهدافسر نداشت در غم او اختیار خویش