شمارهٔ ۱۰۵
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمرابروان کرده حسام و مژّگان را خنجر
دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاختچون نیارست ستیز آورد انداخت سپر
بر نثار دُر دندان و عقیق لب او،از دلم دیده فرو ریخت عقیقین گوهر
نبرد شیفتگی راه به غم خانه دلنشود شیفته، گر زلف تو از باد سحر
در خم زلف دلم آرزوی لعل تو کردطلبد آب حیات از ظلمات اسکندر