گنج

شمارهٔ ۵۶ - دولت بیدار

۲۶ بیت
افتاد چتر دولت بیدار بر سرمیعنی در آمد آن بت عیار از درم
افشانده مو بر آتش رو از سر فسونیعنی ببین به موی و به رویم که ساحرم
اسلام ظاهرش ز رخ و کعبه ز آستانگر بت چنین و بتکده بالله که کافرم
من شاهباز ذروه عقلم، عجب مدارگر در فضای عشق اسیر کبوترم
افکندمش به پای تکبر سر نیازاز یمن دوست بین کله از چرخ برترم
بازار حسن و عشق رواجش ز حد گذشتاو جلوه می فروشد و من عشوه می خرم
آن گل به من گذشت و شمیمش به جان رسیدچون غنچه جامه از نفس صبح بر درم
هر پاره گر بدست رفوگر رفو شودمن پاره پاره دل ز جفای رفوگرم
جانا عجب مدار اگر بر نثار توجان بر کف آورم، نبود چیز دیگرم
گر تیغ می زنی تو و مجروح می کنیسهل است نیست طاقت رفتن از این درم
آبی بر آتش دلم افشان چه غم اگربالین ز خشت باشد و از خاک بسترم
تا نام مفلسی ننهی بر سر غنیبر اشک سیمگون نگر و روی چون زرم
این سان که مهر روی تو در دل نهفته امبیرون نمی شود، شود ار خاک پیکرم
با آن که ذره ام نرود مهرت از دلمگوئی که عشق توست مُخمّر به جوهرم
نی نی، کمم ز ذرّه و اینک بر این سخنهم شاهدی ز گفته حافظ بیاورم:
«ای عاشقان روی تو از ذره بیشترمن کی رسم به وصلِ تو، کز ذره کمترم»
خاکستر است خوابگهم در سرای عشقکز آتش فراق رخت سوخت اخترم
عشرت کنان به روی تو ساغر زنم مداملبریز شد ز باده غم، گرچه ساغرم
کامم برآر و جام دمادم ببخشدمگر زهر ناب باشد و گر می، که می خورم
روزی اگر به سر نهیم پا ز یمن عشقحسرت برد دو پیکر گردون بر افسرم
در ملک نظم تاج و نگین را سزم که منبر آستانت ای فلک حُسن چاکرم
چون جان خصم سوزدش از دم چو ذوالفقاربر یاد خصم توست زبان سخنورم
شیرویه طبع و تیغ زبانم، عدو کجاستتا پهلوی وجود چو خسروش بر درم
فتح الله است شامل نطقم که بر گشاداین قلعه قصیده که در اوست گوهرم
هر جا سخنوری به تو فتح سخن کنداین کار من چرا نکنم، از که کمترم
آری نترسم از ستم جنگ آورانهمچون کمند یار اسیرم دلاورم