گنج

شمارهٔ ۳۰ - میرغضنفرفر

۳۱ بیت
تویی ای عارضِ جانان، تویی ای طلعتِ دلبردل‌انگیز و فرح‌خیز و طرب‌بیز و روان‌پرور
تو را زلف و رخ و چشم و لب است و من ز غم دارمسرشکی سرخ و رنگی زرد و کامی خشک و چشمی تر
ز مستوری و مهجوری و رنجِ دوری‌ات ما رابه کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر
ندیده چشمِ گردون هیچگه همچون تو طنازیشَرَرخوی و شَبَه‌موی و جَنان‌کوی و سمن‌پیکر
خریدارِ دلالت ای نگارستم ولی باشددمم سرد و تنم گرم و سرشکم سیم و رویم زر
ز قد و خدّ و خوی و مویت آمد در درونم دلالم‌آویز و دردانگیز و رنج‌آمیز و غم‌پرور
از آن دیدن وز آن بردن وز آن رفتن دلی دارمز غم خار و به تب یار و نگونسار و پر از اخگر
بوَد کز در درآیی مر مرا ای لعبتِ سیمینخرامان و غزل‌خوان و خوی‌افشان و نشاط‌آور
مرا جان باشد آتش در بدن تا بینمت ای گلبه لب خندان، به رخ تابان، به موی افشان، به کف ساغر
نپندارم که در جنّت چو یار ما بوَد حوریمشعشع‌رو، مسلسل‌مو، معنبر‌بوی و نسرین‌بر
به عشقِ مه‌جبینانِ پری‌رخ چون منِ بیدلبدین سستی، بدین پستی، نزادستی دگر مادر
به پاداش نگاهی سوختی دل‌های ما زآن روخروشانیم و جوشانیم و سوزانیم از این کیفر
ز عشق جنگجوی آتش‌افروزی بود ما رادرون کانون، خیال آزر، نفس زوبین، زبان خنجر
نهالانیم در بستان‌سرای عشق‌بازی‌هاکه چون مجمر دُخان‌عود و شَرَر‌شاخیم و آذربر
زهی ماهی که از کاخ جلال اخترانت شدزحل دربان و خور رخشان و مه تابان و نجم ازهر
بوَد از ما قبول جان کنی کامد ثناخوانتشَهِ فرّخ‌رخِ عادل‌دل آن میرِ غضنفرفر
شهِ کون و مکان مهدی که حکمش را و کلکش رافلک بنده، ملک برده، قضا پنهان، قدر چاکر
فلک صدر و زمان قدر و جنان قصر و جهان چاکرعلی علم و حسن حلم و رضا سلم و نبی منظر
زهی احسان که دارد زیر ابر گوهرافشانتزمان معدن، قمر خرمن، فلک دامن، ملک شهپر
هم از حکم و هم از امر و هم از حزم و هم از عزمتاجل گریان، امل خندان وزین میزان عیان محشر
ز قهر و مهر و لطف و فیضت ای شاهنشه دین شدتپان دوزخ، عیان جنت، چمان طوبی، روان کوثر
به آتش‌خانهٔ اسرارِ غیب عالم مطلقتویی روشن چو چشم از تن تویی محرق، تویی مجمر
سوابق را، لواحق را، مشارق را، حقایق راتویی اول، تویی آخر، تویی مُظهر، تویی مظهر
ختام آل پیغمبر مهیمن مهدی قائمسلیل عسکری چشم و چراغ عترت اطهر
به هر نور و به هر خیر و به هر حسن و به هر فیضیتویی مبدع، تویی مبدأ، تویی منبع، تویی مصدر
به هر صورت، به هر معنی، تویی معنی، تویی صورتبه هر ساغر به هر صهبا، تویی صهبا، تویی ساغر
به میکائیل و اسرافیل و هم جبریل و عزرائیلتویی آمر، تویی ناصر، تویی سید، تویی سرور
ز اطوارت ز دیدارت، به انوارت، به اقطارتخرد دروا، بصر اعمی، ذکا حربا، قمر شب‌پر
نباشد جان دشمن ایمنت از رمح و تیغ کینگرش بر تن زمین جوشن، ورش بر سر فلک مغفر
کجا مدح تو را زیبد، زبان افسر ابکمکه از ایزد تو را باشد ثنای بی حد و بی مر
بوَد تا در سقر نیران، بود تا در جنان گلبندل یارت چو گل خرّم تن خصم تو در آذر