رباعیات
شمارهٔ ۱خصم که ز پس نیزه خورد روز وغاشمارهٔ ۲گه زلف بنفشه برکند باد صباشمارهٔ ۳جایی که در بقا فرازست آنجاشمارهٔ ۴جایی که نشان بی نشانست آنجاشمارهٔ ۵در دست منت همیشه دامن باداشمارهٔ ۶شمعم که زمن هست اثر غم پیداشمارهٔ ۷گر بگشایم ز غصّه امشب لب راشمارهٔ ۸روز آمد و بردوختم از دم لب راشمارهٔ ۹بی یار، کسی که یار نداشت تراشمارهٔ ۱۰شادی خوانم بنام غمهای تراشمارهٔ ۱۱چون دید صبا میان بستان گل راشمارهٔ ۱۲عید آمد و درد برقرارست مراشمارهٔ ۱۳زابشخور وصل بهره اشکست مراشمارهٔ ۱۴در تن غم تو بجای جانست مراشمارهٔ ۱۵نه یاری ازین دلگسلی هست مراشمارهٔ ۱۶زلف تو چنان بباد بر داد مراشمارهٔ ۱۷کرد این طمع خام تبه نام مراشمارهٔ ۱۸دل بر تو نهم رغم بد اندیشان راشمارهٔ ۱۹آنها که فلک وفا نداد ایشان راشمارهٔ ۲۰تیغ تو که بنده میکند شاهان راشمارهٔ ۲۱ساقت که بآرزو پرستند او راشمارهٔ ۲۲دردیست اجل که نیست درمان او راشمارهٔ ۲۳هر کو بشناخت مستی و پستی راشمارهٔ ۲۴می آمد و می رفت پیاله بر ماشمارهٔ ۲۵گرچه خوش نیست حالت ناخوش ماشمارهٔ ۲۶در باغ بین زگونه گون برگ و نواشمارهٔ ۲۷رشک آیدم ای دوست که با تو هر شبشمارهٔ ۲۸داری ز پی چشم بد ای درّ خوشابشمارهٔ ۲۹ماییم نهاده سر بفرمان شرابشمارهٔ ۳۰چشم تو همی داشت دلم را بعذابشمارهٔ ۳۱چون مردمک دیده ام ای در خوشابشمارهٔ ۳۲گفتم که مرا وصل تو نفزاید آبشمارهٔ ۳۳وقتست که پر زچین شود طرّۀ آبشمارهٔ ۳۴کام همه ناله و خروشست امشبشمارهٔ ۳۵هستم ز وصال دوست دلشاد امشبشمارهٔ ۳۶ای دل چو رسید روز اومید بشبشمارهٔ ۳۷شاها همه کار تو زهم طرفه ترستشمارهٔ ۳۸بر لاله ز عارض تو هر دم ز نخستشمارهٔ ۳۹آزرده چو شد ز زخم نشتر دستتشمارهٔ ۴۰گر خسته دل مرا بر آری حاجتشمارهٔ ۴۱از بس که تنم ز آتش دل بگداختشمارهٔ ۴۲آن دل که بر اتش غمت صد ره سوختشمارهٔ ۴۳شاها چو به داد داد هر کس دادتشمارهٔ ۴۴خواهی که هنروران نکو دارندتشمارهٔ ۴۵دربند کسی باش که یاری کندتشمارهٔ ۴۶روزی گیرم میان تو چون کمرتشمارهٔ ۴۷گیرم بنقاب در کشی رخسارتشمارهٔ ۴۸از بس که کنم شام و سحر در کارتشمارهٔ ۴۹باور نکنی که از من عشوه پرستشمارهٔ ۵۰ای عزم تو بر شکستن عهد درستشمارهٔ ۵۱دی توبت من ز آستین برزد دستشمارهٔ ۵۲غمگین دل من که شادمان از غم تستشمارهٔ ۵۳ترکم سوی آماجگه آمد سرمستشمارهٔ ۵۴این ساغر می که بر کف دست من استشمارهٔ ۵۵عید آمد و ساز پارسایی بشکستشمارهٔ ۵۶تا هست ترا چراغ دانش در دستشمارهٔ ۵۷چون دید به گاه رفتن از عزم درستشمارهٔ ۵۸فرزند ترا اگر بکوهست نشستشمارهٔ ۵۹ای ترک حصاری همه چیزت بنواستشمارهٔ ۶۰یک روز شبی چو شمع برخواهم خاستشمارهٔ ۶۱ای دل اگرت بوصل دلدار هواستشمارهٔ ۶۲تا دل بهوا جویی مهرت برخاستشمارهٔ ۶۳در چاه ز نخدانت دل ما بنواستشمارهٔ ۶۴چون ساغر می راز نهانم پیداستشمارهٔ ۶۵اقطاع طرب در نظر ساغر ماستشمارهٔ ۶۶از هر چه بدو میل دل غافل ماستشمارهٔ ۶۷زلف سیهت که آشیان دل ماستشمارهٔ ۶۸ای هست وزنیست برتر اندیشۀ ماستشمارهٔ ۶۹آتش که بطبع جان کداز آمده استشمارهٔ ۷۰امروز مرا ز چشم بارندگی استشمارهٔ ۷۱هر لحظه دل اندر هوسی نتوان بستشمارهٔ ۷۲رنگ رخ زر ز سکّۀ دولت تستشمارهٔ ۷۳زلف تو که در سیه گری چا کرتستشمارهٔ ۷۴چشم تو که بیماری او ننهفتستشمارهٔ ۷۵از روی تو زلف پاره یی بگرفتستشمارهٔ ۷۶ای آنکه زمانه کمترین بندۀ تستشمارهٔ ۷۷ - فاجابهخورشید غلام رای رخشندهٔ تستشمارهٔ ۷۸خون خوارۀ مهربان غمزه تستشمارهٔ ۷۹چون تیغ زند اجل سپرها هیچستشمارهٔ ۸۰اشکم که ز خون این دل ناشادستشمارهٔ ۸۱آتش که همه دلی ازو ناشادستشمارهٔ ۸۲گر مهرۀ ما از تو جدا افتادستشمارهٔ ۸۳آن غنچۀ گل نگر چه چست افتادستشمارهٔ ۸۴در پای تو دل گرچه زبون افتادستشمارهٔ ۸۵هر کجا که ز مهرت نظری افتادستشمارهٔ ۸۶گر افتدم آن ماه شبی مست بدستشمارهٔ ۸۷عشق تو ز لطفها که با ما کردستشمارهٔ ۸۸اشکم که ز خون چو دردی شیره شدستشمارهٔ ۸۹هر کجا که دلی هست ز غم فرسودستشمارهٔ ۹۰در عمر مرا با تو شبی خوش بودستشمارهٔ ۹۱گر لاله بهجران تو خوشدل بودستشمارهٔ ۹۲از حلقۀ گوش تو دلم را خبرستشمارهٔ ۹۳در بند جهان کسی که او بیشترستشمارهٔ ۹۴تا تنگ دلم جای تو خوش پسرستشمارهٔ ۹۵تا تنگ دلم جای چو تو خوش پسرستشمارهٔ ۹۶تیغ تو که همچو مرگ مردم خوارستشمارهٔ ۹۷گفتم که مرا بر تو ببوسی نازستشمارهٔ ۹۸اندیشۀ تو چو در دل ما بنشستشمارهٔ ۹۹این اشک که مونس من غمناکستشمارهٔ ۱۰۰زلف که هزار عهد محکم بشکستشمارهٔ ۱۰۱دی گفت مرا اسب در آنت چه شکستشمارهٔ ۱۰۲بی مرگی اگر چه آشنایی مرگ استشمارهٔ ۱۰۳از عشق دهانت دل مسکین تنگستشمارهٔ ۱۰۴هر چند که روی لاله بس دلگسلستشمارهٔ ۱۰۵غمهای فراخ من نه در خورد دلستشمارهٔ ۱۰۶بی روی تو شادی همه در درد دلستشمارهٔ ۱۰۷در حضرت عشق هر که او مقبولستشمارهٔ ۱۰۸دلدار مرا ز هر چه خوشتر چشمستشمارهٔ ۱۰۹شمعم من اگر چه ز آتشم رنج تنستشمارهٔ ۱۱۰تیغ تو که لب تا لب او دندانستشمارهٔ ۱۱۱از بس که رخ لاله خوش و خندانستشمارهٔ ۱۱۲وقتی که درو راحت درویشانستشمارهٔ ۱۱۳آن بت که سوی دهانش رهبر سخنستشمارهٔ ۱۱۴شیرین دهنت که تنگنای سخنستشمارهٔ ۱۱۵شادیّ زمانه عاشق طبع منستشمارهٔ ۱۱۶درد تو دوای دل وارون منستشمارهٔ ۱۱۷این خشک گیا که زرد چون روی منستشمارهٔ ۱۱۸گر شرح دهم که بی تو کارم چونستشمارهٔ ۱۱۹ - و قال ایضاً فی حالة قتلهدل خون شد و شرط جان گدازی اینستشمارهٔ ۱۲۰گازر بچه را سپید کاری آهوستشمارهٔ ۱۲۱تیغ تو که مرگ جرعة ساغر اوستشمارهٔ ۱۲۲می ده که دل ریش مرا مرهم اوستشمارهٔ ۱۲۳بی عیش و طرب دمی چو برنارد دوستشمارهٔ ۱۲۴برخاک درت بخت مرا بخوابگهستشمارهٔ ۱۲۵بشنو سخن باد که چون دلخواهستشمارهٔ ۱۲۶از چرخ کهن محنت و دردم تازه ستشمارهٔ ۱۲۷گفتند دل تو از خرد بیگانه ستشمارهٔ ۱۲۸گفتم: ز تو خوبتر درین شهر بسیستشمارهٔ ۱۲۹دی گفت ندیدمت درین روزی بیستشمارهٔ ۱۳۰گرچه دل من چو شمع آتش خایستشمارهٔ ۱۳۱در خدمت تو گر تن من برپایستشمارهٔ ۱۳۲بس که بشب مرا خروش و زاریستشمارهٔ ۱۳۳تا ظن نبری که در نکوئیت شکیستشمارهٔ ۱۳۴شاها ز غمت زمانه چون دلتنگیستشمارهٔ ۱۳۵گر در دهن تو از فراخی سخنیستشمارهٔ ۱۳۶در آرزوی روی چو روزت شب نیستشمارهٔ ۱۳۷یک ذره هوای من مسکینت نیستشمارهٔ ۱۳۸با روی تو این دیدۀ پرنم بدنیستشمارهٔ ۱۳۹آن دل که بجز سوی غمت رهبر نیستشمارهٔ ۱۴۰بی روی تو غمگسار من جز غم نیستشمارهٔ ۱۴۱امشب که نشان روز در عالم نیستشمارهٔ ۱۴۲در روی زمین هیچ کست دشمن نیستشمارهٔ ۱۴۳امشب که فراق را گذر بر من نیستشمارهٔ ۱۴۴ای دل چو ترا ذوق لب جانان نیستشمارهٔ ۱۴۵خون باد دل ارشاد بپیوند تو نیستشمارهٔ ۱۴۶گل خواست که چون رخش نکو باشد و نیستشمارهٔ ۱۴۷کس را ز غم تو با طرب کاری نیستشمارهٔ ۱۴۸چشم تو که کار او بازی نیستشمارهٔ ۱۴۹زین بیش گرم چه رای خاموشی نیستشمارهٔ ۱۵۰امشب که بجز یار مرا ساقی نیستشمارهٔ ۱۵۱احدات زمانه را چوپایانی نیستشمارهٔ ۱۵۲همچو نفس تو عمر فرسایی نیستشمارهٔ ۱۵۳ای در حق من وصل ترارایی ستشمارهٔ ۱۵۴بلبل نالان ز شاخ چون دلشدهایستشمارهٔ ۱۵۵تیمار من پشت دوته باید داشتشمارهٔ ۱۵۶آنکس که چو شمع آتش اندر جان داشتشمارهٔ ۱۵۷آمد بر من چو بر کفم زر پنداشتشمارهٔ ۱۵۸فصّاد چو بر رگ تو نشتر بگماشتشمارهٔ ۱۵۹نقّاش که آن صورت زیبا بنگاشتشمارهٔ ۱۶۰غافل بودم که یار بر ما بگذشتشمارهٔ ۱۶۱از بحر کف تو چون برامد تیغتشمارهٔ ۱۶۲تیغ تو که مغز شهریاران بشکافتشمارهٔ ۱۶۳چون بلبل مست راه در بستان یافتشمارهٔ ۱۶۴امشب ز غمت میان خون خواهم خفتشمارهٔ ۱۶۵بس کس که زجور خلق دل ریش برفتشمارهٔ ۱۶۶مویی که ز فرق آن دلارای برفتشمارهٔ ۱۶۷روی تو بدید عقل را رای برفتشمارهٔ ۱۶۸اطراف چمن لالۀ دلکش بگرفتشمارهٔ ۱۶۹دیشب هوس دل غمینم بگرفتشمارهٔ ۱۷۰وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفتشمارهٔ ۱۷۱آن بت که جهان بغمزۀ مست گرفتشمارهٔ ۱۷۲گرچه کرمت ز من عنان باز گرفتشمارهٔ ۱۷۳یارآمد و دست من آشفته گرفتشمارهٔ ۱۷۴دل باز حدیث شادی افسانه گرفتشمارهٔ ۱۷۵دل را هوس زلف دلارای گرفتشمارهٔ ۱۷۶راز تو بنزد این و آن نتوان گفتشمارهٔ ۱۷۷در کوی وفا چو بی درنگیست دلتشمارهٔ ۱۷۸ای جان و جهانرا مدد از لطف و دمتشمارهٔ ۱۷۹ای جان جهان را مدد از لطف دمتشمارهٔ ۱۸۰در حیله گری هزار رنگ آورمتشمارهٔ ۱۸۱با آنکه زیان شدست یکسر قلمتشمارهٔ ۱۸۲از لطف نمی شود مصور دهنتشمارهٔ ۱۸۳من دوش دلی ز دستکار دهنتشمارهٔ ۱۸۴تا من نکنم چو گل پر از زر دهنتشمارهٔ ۱۸۵یک شب خواهم خراب و ناپروایتشمارهٔ ۱۸۶در حسن ندارد گل صد پر پایتشمارهٔ ۱۸۷ای قبله گه ملک خم ابرویتشمارهٔ ۱۸۸بشنو زمن ای قبلۀ جانم رویتشمارهٔ ۱۸۹تا گشت عتاب و جنگ با ماش فراخشمارهٔ ۱۹۰شد راحت آن روی دلارای فراخشمارهٔ ۱۹۱گردون که همه گرد جفا می گرددشمارهٔ ۱۹۲آن باده که چشم عیش روشن داردشمارهٔ ۱۹۳دریاب گرت دست رسی خواهد بودشمارهٔ ۱۹۴بلبل بسپیده دم همی زد فریادشمارهٔ ۱۹۵دمی می رفتم مست و کش و خرّم و شادشمارهٔ ۱۹۶وقتی که بتم گره بر آن زلف نهادشمارهٔ ۱۹۷از بس که سوی چمن برد بوی تو بادشمارهٔ ۱۹۸پیوسته مرا چون تو بتی در بر بادشمارهٔ ۱۹۹ای داده مرا جان و جوانی بر بادشمارهٔ ۲۰۰خورشید غلام آن رخ مه وش بادشمارهٔ ۲۰۱کس چون تو اسیر ریش بسیار مبادشمارهٔ ۲۰۲.... عشق تو فیروز مبادشمارهٔ ۲۰۳بی روی توام صبر و دل و هوش مبادشمارهٔ ۲۰۴پیوسته کمان دولتت بر زه بادشمارهٔ ۲۰۵جام طربم زناگه از دست افتادشمارهٔ ۲۰۶گل گرچه بطبع خوب و دمساز افتادشمارهٔ ۲۰۷دل چون ز جهان عیش یکسو افتادشمارهٔ ۲۰۸آن دل که بکام دل بدخواه افتادشمارهٔ ۲۰۹ایّام جز از عشوۀ بسیار ندادشمارهٔ ۲۱۰یک روز فلک کار مرا ساز ندادشمارهٔ ۲۱۱ساقی بر من چو جام روشن بنهادشمارهٔ ۲۱۲ذوقیست لب ترا که جان دریابدشمارهٔ ۲۱۳بی روی تو جز بخت نگون کی خسبد؟شمارهٔ ۲۱۴در بزم ملک زهره نواگر زیبدشمارهٔ ۲۱۵چون آه دمادمم افتدشمارهٔ ۲۱۶زلفت که زروی باز پس می افتدشمارهٔ ۲۱۷عکس رخ تو چو بر فلک می افتدشمارهٔ ۲۱۸چون غنچۀ گل در تک و پو می افتدشمارهٔ ۲۱۹زلفت همه بر لالۀ تر می غلتندشمارهٔ ۲۲۰اشکم ز تو در خون جگر می غلتدشمارهٔ ۲۲۱کی بی تو مرا چو غنچه دل خوش گردد؟شمارهٔ ۲۲۲از عکس لبت دیده بدخشان گرددشمارهٔ ۲۲۳جایی که مل لعل پیاپی گرددشمارهٔ ۲۲۴چون کار زمانه بر گذر میگرددشمارهٔ ۲۲۵مشک تو نقاب ارغوان می گرددشمارهٔ ۲۲۶گل راز طرب همه دهان می خنددشمارهٔ ۲۲۷گل در مه روزه همچنان می خنددشمارهٔ ۲۲۸چون دید بر آورده غم از جانم گردشمارهٔ ۲۲۹دوش آن دل خون گشتۀ محنت پروردشمارهٔ ۲۳۰هر کس که در آن قامت موزون نگردشمارهٔ ۲۳۱آن لاله نگر چو ساغری آمده خردشمارهٔ ۲۳۲زین سر که زبان دور باشت داردشمارهٔ ۲۳۳بر من چو لبت ببوسه شکّر باردشمارهٔ ۲۳۴آیین ستمگری که عالم درادشمارهٔ ۲۳۵زلف تو از آن باد که در سر داردشمارهٔ ۲۳۶خون گشته دلم با تو چنان خو دادشمارهٔ ۲۳۷زلف تو که خون خلق ازو می باردشمارهٔ ۲۳۸گر حلقۀ زلف تو کسی زبشماردشمارهٔ ۲۳۹آن ماه که چرخ بر رخش مهر آردشمارهٔ ۲۴۰اشکیم ز اندازه برون می باردشمارهٔ ۲۴۱... که طاقت فراقت دارد ؟شمارهٔ ۲۴۲نرگس که دلش هوای ساغر داردشمارهٔ ۲۴۳دل گرچه امید وصل کمتر داردشمارهٔ ۲۴۴امروز ملالی به کمالم داردشمارهٔ ۲۴۵آن شاخ سمن که روی خندان درادشمارهٔ ۲۴۶لعل تو ز لطف صورت جان داردشمارهٔ ۲۴۷شاخ ارز شکوفه شکل پروین داردشمارهٔ ۲۴۸گر دیدۀ نرگس نه سبل می داردشمارهٔ ۲۴۹شب گرچه ز روشنی جدایی داردشمارهٔ ۲۵۰هر سال شکوفه سیم چندان باردشمارهٔ ۲۵۱گفتم که چو مست شد مرا ناز آردشمارهٔ ۲۵۲چون رنگ رخ تو گل ببازار آردشمارهٔ ۲۵۳عشق تو گرم چه غم فراوان آردشمارهٔ ۲۵۴زلفت که دلم را بفغان می آردشمارهٔ ۲۵۵مهر تو نشان آب و گل می ببردشمارهٔ ۲۵۶نام تو مرا چو بر زبان می گذردشمارهٔ ۲۵۷می پنبۀ عقل هرزه گو داند کردشمارهٔ ۲۵۸دیوان بگناه تو سفید باید کردشمارهٔ ۲۵۹با غنچه صبا چو دست اندر کش کردشمارهٔ ۲۶۰چشم تو اگر نظر بغمخواران کردشمارهٔ ۲۶۱بی روی تو صبر ازین فزون نتوان کردشمارهٔ ۲۶۲دل خوی فراقفای غم خوردن کردشمارهٔ ۲۶۳یارم ز جفا هیچ رها کرد؟ نکردشمارهٔ ۲۶۴امسال بهار رسم دیگر گون کردشمارهٔ ۲۶۵تا این دل محنت زده آهنگ تو کردشمارهٔ ۲۶۶با من سر زلفش ار پریشانی کردشمارهٔ ۲۶۷آن غنچۀ گل که طبع خرّم آوردشمارهٔ ۲۶۸خون دل من بتم بصد ناز خوردشمارهٔ ۲۶۹غمگین دل من غم همه عالم خوردشمارهٔ ۲۷۰گردون چو غم زشت و نکومی نخوردشمارهٔ ۲۷۱دل را زرخ خوب تو می نگزیردشمارهٔ ۲۷۲چون دست افق گلوی پروین گیردشمارهٔ ۲۷۳نه عقل ز کار من شماری گیردشمارهٔ ۲۷۴عاشق که بیاد روی دلبر میردشمارهٔ ۲۷۵هر لحظه فلک بهانهای آغازدشمارهٔ ۲۷۶شاید که دلم بمن نمی پردازدشمارهٔ ۲۷۷شمعم که چو باد هوسم بر سر زدشمارهٔ ۲۷۸آن ماه و شی که طعنه اندر خور زدشمارهٔ ۲۷۹از دست بشد دلی که صد جان ارزدشمارهٔ ۲۸۰بر سوز دل من دل آتش سوزدشمارهٔ ۲۸۱گفتی که دلت چند پیاپی سوزدشمارهٔ ۲۸۲پیوسته دلم ز خرّمی پرهیزدشمارهٔ ۲۸۳باز این چشمم چه فتنه می انگیزدشمارهٔ ۲۸۴شمعم که چو غم بقصد من برخیزدشمارهٔ ۲۸۵مشکین خطی از بعب تو بر می خیزدشمارهٔ ۲۸۶تا با لب تو لبم هم دآواز نشدشمارهٔ ۲۸۷گل خواست که چون روی تو زیبا باشدشمارهٔ ۲۸۸آن را که چو تو نگار در خور باشدشمارهٔ ۲۸۹ساقی که بلطف سمن تر باشدشمارهٔ ۲۹۰گر قامت بنده زین بخم تر باشدشمارهٔ ۲۹۱لعل لب او که درج گوهر باشدشمارهٔ ۲۹۲آن می که ز خون دختر رز باشدشمارهٔ ۲۹۳آنرا که دل از غمی مشوّش باشدشمارهٔ ۲۹۴یاد تو کند کسی که خامش باشدشمارهٔ ۲۹۵آن کو بسلامی ز تو قانع باشدشمارهٔ ۲۹۶چون در تو نه فضل و نه تفضل باشدشمارهٔ ۲۹۷شمعم که غذای چشمم از نم باشدشمارهٔ ۲۹۸بسیار بدیدم و چو تو کم باشدشمارهٔ ۲۹۹چون چنگ تو تارگیم در تن باشدشمارهٔ ۳۰۰پیوسته ترا حال پریشان باشدشمارهٔ ۳۰۱نالیدن بلبل ار چه موزون باشدشمارهٔ ۳۰۲عشق تو مرا جان و روان میبخشدشمارهٔ ۳۰۳عمر تو درین هوس هبا خواهد شدشمارهٔ ۳۰۴دل در پی دلبر بسفر خواهد شدشمارهٔ ۳۰۵از رای تو کارها نکو خواهد شدشمارهٔ ۳۰۶چون موم بدست غم زبون باید شدشمارهٔ ۳۰۷آلوده مشو که پاک می باید شدشمارهٔ ۳۰۸عمر تو که بر خیره چنان ضایع شدشمارهٔ ۳۰۹گه شانه زبان در خم گیسوت کشدشمارهٔ ۳۱۰آن شمع دراز قد که جز سر نکشدشمارهٔ ۳۱۱زلف تو دلم برد و بقصد جان شدشمارهٔ ۳۱۲با ذوق لب تو باده گر می کوشدشمارهٔ ۳۱۳روی تو نقاب همچنان می پوشدشمارهٔ ۳۱۴سودای تو در چشم خرد ناخنه شدشمارهٔ ۳۱۵سحر بنفشه موی اگر بشکافدشمارهٔ ۳۱۶رفت آنکه ز چشم اشک چو لولو بچکدشمارهٔ ۳۱۷بیداد جهان بسر نخواهد آمدشمارهٔ ۳۱۸خصم تو که سر تیز تر از تیر آمدشمارهٔ ۳۱۹در زرم چوکس تو بآواز آمدشمارهٔ ۳۲۰بر یاد تو جان من چو دمساز آمدشمارهٔ ۳۲۱انگام سحر باد صبا می آمدشمارهٔ ۳۲۲هر گوهر معنی که دلم کرد پسندشمارهٔ ۳۲۳گفتی که بگو حال دل غم پیوندشمارهٔ ۳۲۴دیدی که دگر بی رخ آن سرو بلندشمارهٔ ۳۲۵ای باد صبا ، بخاک پایت سوگندشمارهٔ ۳۲۶یارم چو سوار سوی میدان راندشمارهٔ ۳۲۷ایّام بر آنست که تا بتواندشمارهٔ ۳۲۸پروانۀ تو عمید اصلاً بنخواندشمارهٔ ۳۲۹بستان دلم،ارنه غم زمن بستاندشمارهٔ ۳۳۰لعل تو طریق مهربانی داندشمارهٔ ۳۳۱با عشق تو خوشدلی در ایّام نماندشمارهٔ ۳۳۲اکنون که ز خوشدلی در ایّام نماندشمارهٔ ۳۳۳اهل طبرستان همه چون فاختهاندشمارهٔ ۳۳۴چشم و دل من زبس که پر غم شده اندشمارهٔ ۳۳۵زر رشتۀ خور زتاب شب بگسستندشمارهٔ ۳۳۶نام کف تو چو پیش دشمن بردندشمارهٔ ۳۳۷از جور که بر سرو بلندت مردندشمارهٔ ۳۳۸صاحبنظران چو شمع در بر گیرندشمارهٔ ۳۳۹اقبال تو با سپهر و اختر بزندشمارهٔ ۳۴۰چون کالبدم ز روح وا پردازندشمارهٔ ۳۴۱چوگان زلفان که سوی میدان یازندشمارهٔ ۳۴۲با چشم تو باد چشم عبهر بکندشمارهٔ ۳۴۳وقتست که باز بلبل آشوب کندشمارهٔ ۳۴۴وقتست که بلبل بگل آواز کندشمارهٔ ۳۴۵وقتی که صبا طرّۀ سنبل شکندشمارهٔ ۳۴۶قلب صف عقل عقربی می شکندشمارهٔ ۳۴۷هر کو سر و زر بیار تسلیم کندشمارهٔ ۳۴۸با آنکه دلم ز وصل خرم نکندشمارهٔ ۳۴۹پیوسته دلم میل بسوی تو کندشمارهٔ ۳۵۰شاید که دلم میل بسوی تو کندشمارهٔ ۳۵۱در کار جهان کسی که اندیشه کندشمارهٔ ۳۵۲بر یاد قدت دل رهی ناله کندشمارهٔ ۳۵۳هر چند ز نرگس صفت چشم کنندشمارهٔ ۳۵۴آنها که مرا بعشوه مغرور کنندشمارهٔ ۳۵۵وقتست که گلها بنیایند و روندشمارهٔ ۳۵۶این قوم بجز غصه و دردت ندهدشمارهٔ ۳۵۷هر کس که رخ و قد نگارم بیندشمارهٔ ۳۵۸آنان که طریق علم می پیمایندشمارهٔ ۳۵۹دیده ز فراق تو زیان می بیندشمارهٔ ۳۶۰عشّاق نه از غم جوانی گریندشمارهٔ ۳۶۱گفتم که ترا ماه زمین می گویندشمارهٔ ۳۶۲راز من و تو چو هر کسی می گویندشمارهٔ ۳۶۳گر زانکه ترا غم دلی روی نمودشمارهٔ ۳۶۴روزی دل من ز جست و جویی ناسودشمارهٔ ۳۶۵گل چو ز صبا حدیث رویت بشنودشمارهٔ ۳۶۶روزی لبم از رخ تو بوسی بر بودشمارهٔ ۳۶۷انگشت گزان چو دیدمش خشم آلودشمارهٔ ۳۶۸ای دل اگرت چه دیده بس رنج نمودشمارهٔ ۳۶۹تیغ تو گیاهیست که مردم درودشمارهٔ ۳۷۰از بهر چه لاله بر سر کرد بودشمارهٔ ۳۷۱خورشید اگر چه در جهان فرد بردشمارهٔ ۳۷۲وقتی که مرا می طرب در سر بودشمارهٔ ۳۷۳آسوده تنی کز تو بتیمار بودشمارهٔ ۳۷۴صدرا تو مکن غمز که آن غدر بودشمارهٔ ۳۷۵جایی که فراق آن دلفروز بودشمارهٔ ۳۷۶خاک طبرستان ز طرب دلکش بودشمارهٔ ۳۷۷چون روی ترا آیینه در پیش بودشمارهٔ ۳۷۸مهرت ز ستم همیشه در میغ بودشمارهٔ ۳۷۹معشوقه چو شاهد و باندام بودشمارهٔ ۳۸۰آنرا که بمردمی اشارت نبودشمارهٔ ۳۸۱زلف تو اگر جعد بغایت نبودشمارهٔ ۳۸۲از خواجه مرا اگر نوازش نبودشمارهٔ ۳۸۳پیش از توغم در نهان من بودشمارهٔ ۳۸۴دی اسب مرا گفت که نیکو نبودشمارهٔ ۳۸۵ - و قال ایضاً فی مرثیة ابنه لماهلک بالغرقآنرا که بوصل تو پناهی نبودشمارهٔ ۳۸۶آن شد که مرا دل و توانایی بودشمارهٔ ۳۸۷جایی که چنان صید ز دامی برودشمارهٔ ۳۸۸وقتست که گل تاج سر انگشت شودشمارهٔ ۳۸۹چون باد اجل هم نفس مرد شودشمارهٔ ۳۹۰چون نرگس نیم خفته بیدار شودشمارهٔ ۳۹۱زین باقی عمر کام حاصل نشودشمارهٔ ۳۹۲گر باد در آن طرّة دلخواه شودشمارهٔ ۳۹۳گر سوز دلم یک نفس آهسته شودشمارهٔ ۳۹۴هرگونه زراه صدق گویند شودشمارهٔ ۳۹۵وقتست که گل حریف پیمانه شودشمارهٔ ۳۹۶تا لعل لبت چو غنچه در خنده فزودشمارهٔ ۳۹۷چشمت که همیشه چشم من تر خواهدشمارهٔ ۳۹۸هر سوخته کو شادی عالم خواهدشمارهٔ ۳۹۹دل باز مرا خوار و خجل می خواهدشمارهٔ ۴۰۰چون از دلم حکایتی ساز نهدشمارهٔ ۴۰۱شاها کرمت ز قاف تا قاف رسیدشمارهٔ ۴۰۲چون کیسۀ غنچه را صبا پر زردیدشمارهٔ ۴۰۳گفتی دودلی تو ، از تو کاری نایدشمارهٔ ۴۰۴باغ از گل و لاله ار چه می آرایدشمارهٔ ۴۰۵این مردم چشم من همی نا سایدشمارهٔ ۴۰۶آنرا که بدت زلف دلکش بایدشمارهٔ ۴۰۷هرچند فضول عیش کم میبایدشمارهٔ ۴۰۸گل را همه ساز و رنگ و بومی بایدشمارهٔ ۴۰۹می خوارگی اندر مه دی می بایدشمارهٔ ۴۱۰آنرا که ز ملک آب و جاهی بایدشمارهٔ ۴۱۱هر سال که غنچه را قبا تنگ آیدشمارهٔ ۴۱۲جانرا غم تو هیچ خوشتر نایدشمارهٔ ۴۱۳بی یاد تو از من نفسی برنایدشمارهٔ ۴۱۴نه از دل کس بوی طرب میآیدشمارهٔ ۴۱۵شمعم که سرم آفت تن می آیدشمارهٔ ۴۱۶هر بد که زگردش زمن می آیدشمارهٔ ۴۱۷چشمم جو بران روی نکو می آیدشمارهٔ ۴۱۸چون یادم از آن روی نکو می آیدشمارهٔ ۴۱۹دی گفت صبا که گل بنزدیک رسیدشمارهٔ ۴۲۰چشم ز میان تو نشان هیچ ندیدشمارهٔ ۴۲۱می نتوانم اشک فراوان باریدشمارهٔ ۴۲۲گر تیغ سر انگشت تو صد را ببریدشمارهٔ ۴۲۳کو دیده که تا بر وطن خود گریدشمارهٔ ۴۲۴بیداری چشم و خواب بختم نگریدشمارهٔ ۴۲۵هنگام صبوحست حریفان خیزیدشمارهٔ ۴۲۶چون زلف ترا کار ببالا برسیدشمارهٔ ۴۲۷لطف تو بآشنا و بیگانه رسیدشمارهٔ ۴۲۸آنان که ز وصلشان دلم میبالیدشمارهٔ ۴۲۹ای وصل تو بر تراز تمنای امیدشمارهٔ ۴۳۰گر در همه عمر خویش فرصت جویدشمارهٔ ۴۳۱خصمت که ره قضای بد می جویدشمارهٔ ۴۳۲ماییم چو خر گه همه بر بسته کمرشمارهٔ ۴۳۳مانند دو چشمیم من و آن دلبرشمارهٔ ۴۳۴تا ز رنکنی از دهن کیسه بدرشمارهٔ ۴۳۵تا کرد مرا دیده بروی تو نظرشمارهٔ ۴۳۶در طبع تو ناکسی و در دست تو زرشمارهٔ ۴۳۷تا شاخ شکوفه سیم خود کرد نثارشمارهٔ ۴۳۸بستند گرو با نفس مشک تتارشمارهٔ ۴۳۹در کار سخن رنج کشیدم بسیارشمارهٔ ۴۴۰تا هست گل سعادت ای دوست ببارشمارهٔ ۴۴۱ای فتنه شده ززلف پستت بیدارشمارهٔ ۴۴۲ای دل سخن زلف مشوّش بگذارشمارهٔ ۴۴۳رو مرغ نشاط را بپرواز گذارشمارهٔ ۴۴۴آمد دی و دستهای فرو بست از کارشمارهٔ ۴۴۵تا دست بسر و بن بر آورد چنارشمارهٔ ۴۴۶این پیش نیاز کرده از زر دیوارشمارهٔ ۴۴۷برخیز و دوای این دل تنگ بیارشمارهٔ ۴۴۸ای از رسرشک باران از ابرشمارهٔ ۴۴۹من کشتۀ هجرم از وصالم چه خبر؟شمارهٔ ۴۵۰رفتم بوداع جان بدروازۀ صبرشمارهٔ ۴۵۱اسبی دارم بکندی از خر خرترشمارهٔ ۴۵۲ماییم و وجودی ز عدم ناخوشترشمارهٔ ۴۵۳ای طبع تو از هنر نکو آیین ترشمارهٔ ۴۵۴هر شب ز تو جفت شیونم تا بسحرشمارهٔ ۴۵۵از بوی تو گشت دل تنگ باد سحرشمارهٔ ۴۵۶زلفش دیدم بجنبش باد اندرشمارهٔ ۴۵۷خوبان همه را صید توان کرد بزرشمارهٔ ۴۵۸ای دل ز حدیث چون نمی بارد زرشمارهٔ ۴۵۹آمد گل و آورد به پیراهن زرشمارهٔ ۴۶۰در خون جگر شدم نهان چون ساغرشمارهٔ ۴۶۱یارم بسخن دوش همی سفت شکرشمارهٔ ۴۶۲باور نکنی که خوب رویان یکسرشمارهٔ ۴۶۳شکلیست زنقش بندی دیباگرشمارهٔ ۴۶۴ای در فن عشق هر دمت رای دگرشمارهٔ ۴۶۵روزی که بهرزه می گذاریم ز عمرشمارهٔ ۴۶۶کس در غم نیستی نماند همه عمرشمارهٔ ۴۶۷زین گونه که شد خوار و فرو مایه هنرشمارهٔ ۴۶۸گویی که درین تیره شب پهناورشمارهٔ ۴۶۹ای بحر کف تو چون امل پنهاورشمارهٔ ۴۷۰ای دل زر و سیم رامیندیش بخورشمارهٔ ۴۷۱ای دل که ترا گفت این دم میخورشمارهٔ ۴۷۲شد بر دل من زلفک هندوی تو چیرشمارهٔ ۴۷۳از دیدن من چشم تو شد زان سان سیرشمارهٔ ۴۷۴ای دوست بیکباره ره ناز مگیرشمارهٔ ۴۷۵گر لاله بشد، سیاه کامی کم گیرشمارهٔ ۴۷۶ایوان سرا بر فلک افراشته گیرشمارهٔ ۴۷۷کار همه دنیا بمرادت شده گیرشمارهٔ ۴۷۸در عشق تو گر زین سپس ای مایۀ نازشمارهٔ ۴۷۹در مدح تو مر مرا پس از فکر درازشمارهٔ ۴۸۰کردیم دگر شیوۀ رندی آغازشمارهٔ ۴۸۱من تختة نام و ننگ بستردم بازشمارهٔ ۴۸۲خرم رخ تو دژم مبادا هرگزشمارهٔ ۴۸۳چون می شنوم برطمع خودپیروزشمارهٔ ۴۸۴بگذشت و مرا اشک روان بود هنوزشمارهٔ ۴۸۵ای خوی تو همچو اشک من رنگ آمیزشمارهٔ ۴۸۶ای غمزۀ خونریز تو چون پیکان تیزشمارهٔ ۴۸۷چشم تو اگر چه ناتوانست او نیزشمارهٔ ۴۸۸احوال منت باور اگر نیست ز کسشمارهٔ ۴۸۹آخر خبری زین دل تنگ بپرسشمارهٔ ۴۹۰... زمان آینده مترسشمارهٔ ۴۹۱از حال من سوخته خر من بررسشمارهٔ ۴۹۲خالیست سیاه بر رخ آن مه وششمارهٔ ۴۹۳زلف تو که نیست در درازی همتاششمارهٔ ۴۹۴در عالم هجر آن بت شکر پاششمارهٔ ۴۹۵خصم تو که هست تیغ گلگون ز قفاششمارهٔ ۴۹۶گل را دیدم دمیده از کام آتششمارهٔ ۴۹۷بلبل که پریر از دل شاداششمارهٔ ۴۹۸نرگس که صبا بروی درمی جهدششمارهٔ ۴۹۹چون رنگ بدزدید گل از رخسارششمارهٔ ۵۰۰ای دیده، خیال روی چون گلنارششمارهٔ ۵۰۱افتاد دلم در تک و پو مگذارششمارهٔ ۵۰۲بلبل که نبود در چمن پر وازششمارهٔ ۵۰۳از غایت آنکه هست بر من نازششمارهٔ ۵۰۴تا دورم از آن دو لعل جان آویزششمارهٔ ۵۰۵خواهی بریار سیم بر، زر برکششمارهٔ ۵۰۶همچون آواز یک زمانم برکششمارهٔ ۵۰۷ای زلف توی که با همه نیرنگششمارهٔ ۵۰۸نرگس که مرا در نظر آمد چشمششمارهٔ ۵۰۹این آتش غم که بر جگر می کشمششمارهٔ ۵۱۰گر دل زتو بگسلند بغم بشکنمششمارهٔ ۵۱۱گر جان خواهد ز من همه جان دهمششمارهٔ ۵۱۲رشک ایدم از جعد تو ای عشوه فروششمارهٔ ۵۱۳امشب منم و جام می و نوشانوششمارهٔ ۵۱۴گل گفت اگرت هست بتی مه وش خوششمارهٔ ۵۱۵ای بر دل من خشم تو چون ناز تو خوششمارهٔ ۵۱۶در هم زده یی ز زلف و رخ رنگی خوششمارهٔ ۵۱۷ای دیده ندیده چون تو دلخواهی خوششمارهٔ ۵۱۸ای مونس جان ، لطف توام مرهم ریششمارهٔ ۵۱۹آن سرو که نیست در جهان همتایششمارهٔ ۵۲۰بیزار شدم بی تو زهر آسایششمارهٔ ۵۲۱زین پس نکنم شکایت این دل ریششمارهٔ ۵۲۲ای دل بنشین طریق کاری اندیششمارهٔ ۵۲۳بگشاد بخنده لعل جان پرور خویششمارهٔ ۵۲۴ای دل مطلب زدیگران مرهم خویششمارهٔ ۵۲۵گل کرد ز باده لعل پیراهن خویششمارهٔ ۵۲۶ای لعل تورا نهاده جان سر برخطشمارهٔ ۵۲۷لعل تو کزو شکر شدست اندر خطشمارهٔ ۵۲۸دل پیشکشت جان و تن آورد چو شمعشمارهٔ ۵۲۹بر رشتۀ کا رتو فتادیم چو شمعشمارهٔ ۵۳۰با دشمن و دوست انس گیریم چو شمعشمارهٔ ۵۳۱ای دشمن ملک تو بغم کشته چو شمعشمارهٔ ۵۳۲یاری که ندارد از لبش جام طمعشمارهٔ ۵۳۳یاری که ز عشق اوست جانم غمناکشمارهٔ ۵۳۴یارب که چگونه خفت دوش اندر خاکشمارهٔ ۵۳۵چون دید فسرده بر رخم ده تو اشکشمارهٔ ۵۳۶ای دانۀ دل نهاده در خوشۀ اشکشمارهٔ ۵۳۷در شوق تو از شرح و بیان من و کلکشمارهٔ ۵۳۸دی گفت ز زیر لب خندانکشمارهٔ ۵۳۹دل رفت بسوی آن دهن خندانکشمارهٔ ۵۴۰در تیره شبی چون سر زلفش تاریکشمارهٔ ۵۴۱از بس که چکیدست مرا از هر رگشمارهٔ ۵۴۲دارم ز حیات غصّه ها بیش از مرگشمارهٔ ۵۴۳چون هست بلای زندگی بیش از مرگشمارهٔ ۵۴۴خصم تو که دارد رخ زرد و دل تنگشمارهٔ ۵۴۵از حادثه ها اگر چه باشم دلتنگشمارهٔ ۵۴۶هرگز بکسی... ل این دل تنگشمارهٔ ۵۴۷مطرب بصبوح داد آگاهی چنگشمارهٔ ۵۴۸ای برده گل از رخ چو گلنار تو رنگشمارهٔ ۵۴۹کردم بهوس عمارتی اندر دلشمارهٔ ۵۵۰ای سعد فلک را ز رخ خوب تو فالشمارهٔ ۵۵۱خاک سر کوی آن بت مشکین خالشمارهٔ ۵۵۲ - قال الملک السعید شهاب الدین سلیمانشاه و ارسل بهچون نیست مرا به خدمتت راه وصالشمارهٔ ۵۵۳کس لب به طرب به خنده نگشود امسالشمارهٔ ۵۵۴آن غنچه نگر چو من گرفتار بدلشمارهٔ ۵۵۵با رنگ رخ تو بر سمن خندد دلشمارهٔ ۵۵۶زلف تو که می برد بآسانی دلشمارهٔ ۵۵۷شادی طلبی از غم جانان مگسلشمارهٔ ۵۵۸شد عمر و نشد هیچ مرادی حاصلشمارهٔ ۵۵۹کردم ز سفر رمج و عنایی حاصلشمارهٔ ۵۶۰هر صبحدمی زخواب برخیزد گلشمارهٔ ۵۶۱ابر آمد و کرد پر گهر دامن گلشمارهٔ ۵۶۲عشّاق بر آمدند پیرامن گلشمارهٔ ۵۶۳آتش چو فکند باد در خرمن گلشمارهٔ ۵۶۴ای دل همه جام عاشقی نوش چو گلشمارهٔ ۵۶۵ماییم نهفته گریه در خنده چو گلشمارهٔ ۵۶۶وقتست که دل کند منوّر قندیلشمارهٔ ۵۶۷آن زلف نگر بر رخ آن شهره صنمشمارهٔ ۵۶۸بهر تو بود میل بسوی که کنم؟شمارهٔ ۵۶۹گر در همه عمر روزی از روی کرمشمارهٔ ۵۷۰گر چاشنی غمش بیابی یک دمشمارهٔ ۵۷۱از حد چو برفت ماجرای من و غمشمارهٔ ۵۷۲از لعل تو پخته گشت هر کاری خامشمارهٔ ۵۷۳ای شب بستان درازی از صبح بوامشمارهٔ ۵۷۴لب باز مگیر یک زمان از لب جامشمارهٔ ۵۷۵پیوسته خمیده همچو ابروی توامشمارهٔ ۵۷۶شاید گر از آن روی نکو نشکیبمشمارهٔ ۵۷۷یاری که از او بسی جفا دیدستمشمارهٔ ۵۷۸بر دل ز غمت دوش ببخشایستمشمارهٔ ۵۷۹آن عهد که من داد طرب می دادمشمارهٔ ۵۸۰من دوش بآرزوی رویت هر دمشمارهٔ ۵۸۱بس جور که من ز دست جانان بردمشمارهٔ ۵۸۲تیغت که فشاند بر و سر مردمشمارهٔ ۵۸۳من دوش شراب ارغوانی خوردمشمارهٔ ۵۸۴کاری که نبود از آن گزردم یک دمشمارهٔ ۵۸۵از عمر عزیز خود برین خرسندمشمارهٔ ۵۸۶سودای تو بر دگر صنم می بندمشمارهٔ ۵۸۷دوش از غم تو نیک مشوّش بودمشمارهٔ ۵۸۸نه باد قبولی ز هنر می جهدمشمارهٔ ۵۸۹هردم زدنی چو لاله در خون نهدمشمارهٔ ۵۹۰با زلف تو هر چند بسی کوشیدمشمارهٔ ۵۹۱بیماری نرگست چو زان سان دیدمشمارهٔ ۵۹۲طبرستان را شگفت جایی دیدمشمارهٔ ۵۹۳آن روز که بر خاطر عالی گذرمشمارهٔ ۵۹۴بی روی تو صدره بگل ار برگذرمشمارهٔ ۵۹۵گر آب خورم درد شود بر جگرمشمارهٔ ۵۹۶بس اشک که از دیده بحاصل آرمشمارهٔ ۵۹۷چشمی ز خیال تو پر اختر دارمشمارهٔ ۵۹۸چون در تو نیارم که پیاپی نگرمشمارهٔ ۵۹۹از بس که زیاد نیستی تاب خورمشمارهٔ ۶۰۰بر من که ازین پس غم عالم نخورمشمارهٔ ۶۰۱گر نتوانم که با تو ساغر گیرمشمارهٔ ۶۰۲د رعشق ز حیله ها که می پردازمشمارهٔ ۶۰۳شمعم که چو خود را بغمت پردازمشمارهٔ ۶۰۴چون کوس ز پرخاش بود آوازمشمارهٔ ۶۰۵در مدح ملک چو نظم موزون سازمشمارهٔ ۶۰۶آنشب که ز بر آتش غم سوزمشمارهٔ ۶۰۷گفتم ز فراق جاودان می ترسمشمارهٔ ۶۰۸از گردش چرخ بیخرد میترسمشمارهٔ ۶۰۹پیوسته ز تو با دل پر خون باشمشمارهٔ ۶۱۰یک دم که ز خدمتت جدا می باشمشمارهٔ ۶۱۱بیمارم و زیر بار غم می باشمشمارهٔ ۶۱۲عمری رخ یکدگر ندیدیم به چشمشمارهٔ ۶۱۳بر چشم تو هرگه که مرا افتد چشمشمارهٔ ۶۱۴در گریه چو با اشک ز بودن آید چشمشمارهٔ ۶۱۵تا کرد بروی تو نظر مردم چشمشمارهٔ ۶۱۶من دوش گشاده داشتم روزن چشمشمارهٔ ۶۱۷ای من ز پیت بخون بپرورده دو چشمشمارهٔ ۶۱۸ای من ز تواندوخته صد خرمن غمشمارهٔ ۶۱۹از بس که جفا کند بت دلگسلمشمارهٔ ۶۲۰از وصل سمنبران چنان شد حالمشمارهٔ ۶۲۱در عشق تو گرچه شهره ام در عالمشمارهٔ ۶۲۲گل گرچه ز حسن می نهد خار دلمشمارهٔ ۶۲۳گفتی که بمه نگه کن انگار منمشمارهٔ ۶۲۴در گوش تو گر جای نگیرد سخنمشمارهٔ ۶۲۵در موج سرشک و عرق تب جانمشمارهٔ ۶۲۶با آنکه چو شمع بر سر آمد جانمشمارهٔ ۶۲۷گم گشت دل از برم، یقین می دانمشمارهٔ ۶۲۸با روی تو شمع را کجا بنشانم؟شمارهٔ ۶۲۹تا سوز تو از میان جان بنشانمشمارهٔ ۶۳۰هر سرو که من ببوستان بنشانمشمارهٔ ۶۳۱تا سوز تو از میان جان بنشانمشمارهٔ ۶۳۲آن زلف خمیده را اگر راست کنمشمارهٔ ۶۳۳از بهر دمی که با تو بر کار کنمشمارهٔ ۶۳۴گرمن ز غمت حکایت آغاز کنمشمارهٔ ۶۳۵اندر دل خود نقش تو پیدا نکنمشمارهٔ ۶۳۶نه گفته بدی عهد مزور نکنمشمارهٔ ۶۳۷می باز خورم و لیک مستی نکنمشمارهٔ ۶۳۸روزی که چو اشک در کنارت بینمشمارهٔ ۶۳۹هر شب ز غمت تازه عذابی بینمشمارهٔ ۶۴۰از دیده فرو باری، اگر آب شومشمارهٔ ۶۴۱در حق خود از تو صد سخن می شنومشمارهٔ ۶۴۲از خطّ تو شد بنفشه را پشت بخمشمارهٔ ۶۴۳در سنبل او شکست و تاب است بهمشمارهٔ ۶۴۴سر در سر خاک آستان تو نهمشمارهٔ ۶۴۵انگشتریت بر دل خود کامه نهمشمارهٔ ۶۴۶از ضعف اگر کام ز هم بگشایمشمارهٔ ۶۴۷دور از تو اگر لب بنفس بگشایمشمارهٔ ۶۴۸ما مهر تو بر میان جان دوخته ایمشمارهٔ ۶۴۹بی آنکه مراد خویش حاصل کردیمشمارهٔ ۶۵۰دیشب من و صبح از غمت دم نزدیمشمارهٔ ۶۵۱هر گاه که کار وصل در هم بندیمشمارهٔ ۶۵۲چشم تو کزو در هوس یک نظریمشمارهٔ ۶۵۳در هجر تو من ز شمع افزون گریمشمارهٔ ۶۵۴تا کی چو حدیث در زبانت گیریم ؟شمارهٔ ۶۵۵دل گفت که روزی که قدح کش باشیمشمارهٔ ۶۵۶در دولت وصلت ارزبیکارانمشمارهٔ ۶۵۷پیوسته جونای بر دهن می زنیمشمارهٔ ۶۵۸تا کی ورق عمر بهم در شکنیمشمارهٔ ۶۵۹وقتست که قصد عالم پاک کنیمشمارهٔ ۶۶۰از بهر چه عیش آشکارا نکنیمشمارهٔ ۶۶۱گر با تو بنای وصل آغاز نهیمشمارهٔ ۶۶۲ماییم نگین خاتم جان ماییمشمارهٔ ۶۶۳ای مدح تو آورده قلم را بسخنشمارهٔ ۶۶۴با دیده دلم گفت: چو از دست تو منشمارهٔ ۶۶۵گر باد شوم، در آیمت پیرامنشمارهٔ ۶۶۶در عشق تو زآنکه هست بیم کشتنشمارهٔ ۶۶۷نرگس که در انتظار گل بود چو منشمارهٔ ۶۶۸خصمم که بگفت و گو درآمد با منشمارهٔ ۶۶۹خصم تو که همچو تیغ جمله ست زبانشمارهٔ ۶۷۰نزدیک من از شرم و ز تیمار نهانشمارهٔ ۶۷۱قومی شده نازنده به اسرار نهانشمارهٔ ۶۷۲ای ترک سمن روی من ای جان و جهانشمارهٔ ۶۷۳زان پس که فدای عشق تو کردم جانشمارهٔ ۶۷۴دلدار مرا اگر فراخست دهانشمارهٔ ۶۷۵چون نیشکرم کرده ز بیداد جهانشمارهٔ ۶۷۶در فرقت تو چو بلبلم نوحه گرانشمارهٔ ۶۷۷برخیز و مخور غم جهان گذرانشمارهٔ ۶۷۸از باد ببین شکوفه را شبگیرانشمارهٔ ۶۷۹عمری بودم بخدمتت بسته میانشمارهٔ ۶۸۰ای رسم تو در ناکس و کس پیوستنشمارهٔ ۶۸۱آن غنچۀ دوشیزه نگر آبستنشمارهٔ ۶۸۲نه بی رخت انتظار دانم کردنشمارهٔ ۶۸۳ای حکم ترا نهاده سرها گردنشمارهٔ ۶۸۴زلف که گرفت خون من در گردنشمارهٔ ۶۸۵سیر آمدم از غم دمادم خوردنشمارهٔ ۶۸۶تا چند ازین غم فراوان خوردن؟شمارهٔ ۶۸۷ای کار دل از غمت روان پروردنشمارهٔ ۶۸۸در روزه چو نیست روی می نوشیدنشمارهٔ ۶۸۹مسکین دلم از درد نهانی دیدنشمارهٔ ۶۹۰در عرضگه سپاهت ای شاه ز منشمارهٔ ۶۹۱ای دل کاری که نیست در خورد مکنشمارهٔ ۶۹۲ای مهر بتاب و رحمتی بر من کمشمارهٔ ۶۹۳ای دل، بخیال یار خرسندی کنشمارهٔ ۶۹۴همواره تو این غارت دلها می کنشمارهٔ ۶۹۵ای یاد تو تسبیح زبان و لب منشمارهٔ ۶۹۶دانی که چه مدّتست ای دلبر منشمارهٔ ۶۹۷ای خاک درت مایۀ آرایش منشمارهٔ ۶۹۸شد دیده بعشق رهنمون دل منشمارهٔ ۶۹۹ای شادی آن عهد که بودت غم منشمارهٔ ۷۰۰ای هیچ نخورده غم بغم خوردن منشمارهٔ ۷۰۱گر رنجه کنی قدم بپرسیدن منشمارهٔ ۷۰۲شمعم که شدست جان من دشمن منشمارهٔ ۷۰۳من بودم دوش و یار سیمین تن منشمارهٔ ۷۰۴ - و قال ایضاً فیهکی خوش بود ای جان پسندیدهٔ منشمارهٔ ۷۰۵امروز منم زبیم جان نا ایمنشمارهٔ ۷۰۶خرسند نشد یار بسر بازی منشمارهٔ ۷۰۷ای وصف تو سرمایۀ گویایی منشمارهٔ ۷۰۸ای یاد غمت مونس تنهایی منشمارهٔ ۷۰۹چون خواب نیاییم بدین چشم درونشمارهٔ ۷۱۰جانا ز پی وصال چون گشت کنونشمارهٔ ۷۱۱هر شب ز غم تو ای غمت روز افزونشمارهٔ ۷۱۲آن دل که نشد ز خطّت ای دوست برونشمارهٔ ۷۱۳از خار چو آمد گل رنگین بیرونشمارهٔ ۷۱۴شد راز من و تو ای صنم فاش کنونشمارهٔ ۷۱۵فرّاش چمن باد شمالست اکنونشمارهٔ ۷۱۶سبحان الله ز گردش چرخ برینشمارهٔ ۷۱۷دیدی که ز ناز بودم ای ماه زمینشمارهٔ ۷۱۸گر رای تماشا کنی ای دل منشینشمارهٔ ۷۱۹آن قامت همچو سرو آزاد به بینشمارهٔ ۷۲۰در دست شه آن ساغر غمکاه ببینشمارهٔ ۷۲۱گفتی ز برای می که کمتر خور ازینشمارهٔ ۷۲۲شاهی که فلک بلندی اندوزد از اوشمارهٔ ۷۲۳آن شمع که آفت سرست افسر اوشمارهٔ ۷۲۴خون گشت دلم ز زخم بی مرهم اوشمارهٔ ۷۲۵هر صبح که خندید زخندیدن اوشمارهٔ ۷۲۶مشکین سر زلف یا رو نازک تن اوشمارهٔ ۷۲۷در ساغر می گوهر دیرینۀ اوشمارهٔ ۷۲۸نه کوه گران پای بدارد با توشمارهٔ ۷۲۹هرچند که رفت آبرویم با توشمارهٔ ۷۳۰در خلوت وصلت ای چو شکر لب توشمارهٔ ۷۳۱فخرست مرا از آن رخ فرخ توشمارهٔ ۷۳۲با آنکه بهیچ سان نیم در خور توشمارهٔ ۷۳۳تا آتش مرگ دود بر کرد از توشمارهٔ ۷۳۴بس سر که به عشق رفت بر باد از توشمارهٔ ۷۳۵ای رنج زمانه بهرۀ دشمن توشمارهٔ ۷۳۶ای مقصد آمال در و درگه توشمارهٔ ۷۳۷هر سال که تشریف دهی چون گل نوشمارهٔ ۷۳۸جامی که شراب ارغوانیست دروشمارهٔ ۷۳۹آن شانه که از تو هست یک موی در اوشمارهٔ ۷۴۰شد باد مطّرا گر پیرامن سروشمارهٔ ۷۴۱ای دل پی آرزو بسیار مروشمارهٔ ۷۴۲تیغت که اجل همی بپرهیزد ازوشمارهٔ ۷۴۳کس نیست که جان بنده برهاند ازوشمارهٔ ۷۴۴داری سرعیش از در سودا درشوشمارهٔ ۷۴۵ای دل ره او می روی اوّل خون شوشمارهٔ ۷۴۶از بند سخن لبم چو بگشاد گرهشمارهٔ ۷۴۷چون دید که رکد غمزۀ خیره ستهشمارهٔ ۷۴۸ای دوست اگر نیی ز حالم آگاهشمارهٔ ۷۴۹ای راه وصال تو درازی کوتاهشمارهٔ ۷۵۰یاران منا، چه بودتان از ناگاهشمارهٔ ۷۵۱ای قامت تو چو روز در دی کوتاهشمارهٔ ۷۵۲بر رهگذرت بس که کنم تر سر راهشمارهٔ ۷۵۳هر گه که ز جور تو من دل خستهشمارهٔ ۷۵۴ای بسته بکین من میان آهستهشمارهٔ ۷۵۵شایستة هجر خدمتی نا کردهشمارهٔ ۷۵۶میآید و چهره از عرق تر کردهشمارهٔ ۷۵۷بر خیره غرور خویش پیوست مدهشمارهٔ ۷۵۸ای قفل زبخل بردهان افگندهشمارهٔ ۷۵۹اقبال تو باد دایم افزایندهشمارهٔ ۷۶۰ای داد تو بر داد و دهش پایندهشمارهٔ ۷۶۱ای بر قدم از رشته ر کو پیچیدهشمارهٔ ۷۶۲آن روی ترا هر که ز ناگه دیدهشمارهٔ ۷۶۳در کار تو صاحب نظران نظارهشمارهٔ ۷۶۴ای بر دل من غم ترا دلسوزهشمارهٔ ۷۶۵ماییم به دست دل گرفتار همهشمارهٔ ۷۶۶مستش دیدم گرفته راه خانهشمارهٔ ۷۶۷گفتا که چو تنها شوی اندر خانهشمارهٔ ۷۶۸آن جام طرب شکار بر دستم نهشمارهٔ ۷۶۹تا چند می و ساغر و ساقی طلبی؟شمارهٔ ۷۷۰ای از تو مرا ذخیره ناکامی بسشمارهٔ ۷۷۱گل گرچه بنکوییست انگشت نمایشمارهٔ ۷۷۲ز آمد شدن تو گرچه باشم در وایشمارهٔ ۷۷۳گز زآنکه ترا بکشتنم باشد رایشمارهٔ ۷۷۴هان ای دل حیرت زدۀ بی سر و پایشمارهٔ ۷۷۵هان ای دل هرزه گوی ناپابرجایشمارهٔ ۷۷۶شد در سر کار این دل کار افزایشمارهٔ ۷۷۷با آنکه تن ضعیف من شمع آسایشمارهٔ ۷۷۸در پنجه شدم با قدح مرد گرایشمارهٔ ۷۷۹با چشم تو گفتم ایچ دستان منمایشمارهٔ ۷۸۰رشک آیدم ای دوست که هر نیم شبیشمارهٔ ۷۸۱این وادی زندهرود خون بایستیشمارهٔ ۷۸۲ای دل بشبی که با غمش بنشستیشمارهٔ ۷۸۳جانا خبرت نیست که دی در مستیشمارهٔ ۷۸۴از بس که بلای دل ما می جستیشمارهٔ ۷۸۵امشب که نگارم از برای مستیشمارهٔ ۷۸۶مشتاق بنیستی ّ من گر هستیشمارهٔ ۷۸۷در عشق ز کام دل چه در بایستیشمارهٔ ۷۸۸دردیدۀ روزگارنم بایستیشمارهٔ ۷۸۹آن آب کزو بود دلم را شادیشمارهٔ ۷۹۰پیوسته کنی تو از غم من شادیشمارهٔ ۷۹۱گر دوش بتم تالۀ من بشنودیشمارهٔ ۷۹۲از غایت جنگجویی و فتنه گریشمارهٔ ۷۹۳زلف تو که چون او نبود خیره سریشمارهٔ ۷۹۴گر بردارم بی تو سر از بیناریشمارهٔ ۷۹۵زلف تو که دید آن بصورت ماریشمارهٔ ۷۹۶بر رغم من ار گرفته بودی یاریشمارهٔ ۷۹۷زلفی که بدوست هر دلی را کاریشمارهٔ ۷۹۸زلفی که چو روز من سیه می داریشمارهٔ ۷۹۹گر باز آیی دلم بمن باز آریشمارهٔ ۸۰۰بر شخص تو چون کرد زیان بیماریشمارهٔ ۸۰۱هر لحظه به دیگر نظرم می نگریشمارهٔ ۸۰۲ای غنچه که خنده هر دم از سر گیریشمارهٔ ۸۰۳چشمت بکر شمه از سر طنازیشمارهٔ ۸۰۴ای کرده رخت بماه و اختر بازیشمارهٔ ۸۰۵شادی مطلب دلا برو شاد بزیشمارهٔ ۸۰۶در بند جهان مباش و آزاد بزیشمارهٔ ۸۰۷زیبد اگر از تنگدلی بگریزیشمارهٔ ۸۰۸گرچه نکشم طمع سوی هرچیزیشمارهٔ ۸۰۹هیچ افتدت ای جان که مرا برخیزیشمارهٔ ۸۱۰ما راست دلی که نیست خالی نفسیشمارهٔ ۸۱۱درجنگ ترا بیازمودیم بسیشمارهٔ ۸۱۲چون نیست شکر لبی که بخشد بوسیشمارهٔ ۸۱۳زین گونه که تو بدل ربایی فاشیشمارهٔ ۸۱۴با دل گفتم تو باری آخر نیکیشمارهٔ ۸۱۵تا یافت دلم بزلف تو نزدیکیشمارهٔ ۸۱۶ای گشته فراخ از دهنت دلتنگیشمارهٔ ۸۱۷آن دل که بدی سغبۀ هر دلگسلیشمارهٔ ۸۱۸ای خام که عادتت بود سنگدلیشمارهٔ ۸۱۹چون نیست حدیث وصلت از زر خالیشمارهٔ ۸۲۰چون نیست چمن زرنگ و بویی خالیشمارهٔ ۸۲۱بگذشت بمن رشک بتان چگلیشمارهٔ ۸۲۲چون حاصل کارماست بی فرجامیشمارهٔ ۸۲۳بیهوده نهاده ایم برخود نامیشمارهٔ ۸۲۴تنها ام و کاشکی تنی داشتمیشمارهٔ ۸۲۵خود را سگ کویت ار نپنداشتمیشمارهٔ ۸۲۶گر من ز زمانه حاصلی داشتمیشمارهٔ ۸۲۷در جنگ غمت گر نه زبون آمدمیشمارهٔ ۸۲۸از نور یقین ار بمثل روشنمیشمارهٔ ۸۲۹یار آمد دوش و کردمش مهمانیشمارهٔ ۸۳۰پیوسته ز بهر شهوت جسمانیشمارهٔ ۸۳۱بی آنکه بآمدن قدم رنجانیشمارهٔ ۸۳۲گه می خوانی مرا و گه می رانیشمارهٔ ۸۳۳خواهی که جهان زیروز بر گردانیشمارهٔ ۸۳۴ای دوست مرا اگر چه دشمن دانیشمارهٔ ۸۳۵با کافر اگر جنگ به شمشیر کنیشمارهٔ ۸۳۶گاهی بخودم چو زلف گستاخ کنیشمارهٔ ۸۳۷هر لحظه زبان خود چو شمشیر کنیشمارهٔ ۸۳۸هر دم زدنی بجور آهنگ کنیشمارهٔ ۸۳۹یک ذره ز آزار دلم کم نکنیشمارهٔ ۸۴۰گل رفت بدریورۀ هر انجمنیشمارهٔ ۸۴۱چون بر تو نباشد اعتماد سخنیشمارهٔ ۸۴۲هم بر سر آن نیی که ما را بینیشمارهٔ ۸۴۳تیری، که چو در خود کشمت دور شویشمارهٔ ۸۴۴بر خاک در تو دوش ای سلسله مویشمارهٔ ۸۴۵آمد گل و بلبلی ز دنبالۀ اویشمارهٔ ۸۴۶خوش باش که تا نه بس ازینجا برویشمارهٔ ۸۴۷هر دم ز برم رخت نوردی برویشمارهٔ ۸۴۸شخصی دارم دلی خراب اندر ویشمارهٔ ۸۴۹دی گفت مرا حدیث من کمتر گویشمارهٔ ۸۵۰با آنکه بکس دست بپیمان ندهیشمارهٔ ۸۵۱دل در سر زلف تونه زان بست رهیشمارهٔ ۸۵۲دستی که بر او همی می ناب نهیشمارهٔ ۸۵۳من پیرو کهن گشته ز جان فرساییشمارهٔ ۸۵۴ای سرو که سر بر آسمان می ساییشمارهٔ ۸۵۵مانند گل دو رنگی ای بیناییشمارهٔ ۸۵۶مشتاق توام ، روی بمن ننماییشمارهٔ ۸۵۷گل گرچه کند دعوی شهر آراییشمارهٔ ۸۵۸یک روز بکوی عاشقان بر ناییشمارهٔ ۸۵۹کی بر کنم از تو من دل ای بیناییشمارهٔ ۸۶۰گه خصم شوی مرا و گه یار آییشمارهٔ ۸۶۱در هر عمری دمی که دمساز آییشمارهٔ ۸۶۲گوی انگلۀ قباچه گر بگشاییشمارهٔ ۸۶۳آگاه ز حال من سر گشته نییشمارهٔ ۸۶۴زلف تو چو بروی تو افتد گوییشمارهٔ ۸۶۵ای بی خبر از عاشق شیدا که توییشمارهٔ ۸۶۶ای ترک چرا چهره برافروختهایشمارهٔ ۸۶۷ای مشک تو باری ز کجا آمدهای؟