شمارهٔ ۱ - وله ایضا فی صفتها
ای ز احکام همچو رویین دزدست وهم از گشادنت عاجز
طرفه معشوق و گونهٔ عاشقاز درون صامت از برون ناطق
گاه چون نرگسی سرافگندهگه دهان چون گل از زر آگنده
زان نهادی چو غنچه لب بر همکه دلت بستۀ زرست و درم
ده زبان همچو سوسنی لیکنبر تو از رازها بوند ایمن
صورتت در جهات شش گانهآشکارا یکی نهان خانه
ننهی راز پیش بلهوسانورچه هستت زبان به دست کسان
همچو چنگی شکم تهی که ترابه سر انگشت شد زبان گویا
نرم گوییّ و سخت پیشانیندهی تا نخست نستانی
نرسانی امانت کس بازتا سرت بر نگیرد از آغاز
تا ترا مالش زبان ندهندراز را با تو در میان ننهند
با هر آن کو فتاد پیوندتکند از بهر خود زبان بندت
گفتمت بستهٔ زر و درمیتا بدیدمت بنده شکمی
بس که هر چیز درکشی بدمتسر نهادی تو در سرِ شکمت
از تو در خط همی شود خابنبر سرت خط همی نهد خازن
ساده بودی نخست و آخر کارگشت بر گرد لب خطت دیدار
چون صدف بسته از درون زیورسر تو بر لب و زبان بر سر
چارپایی و لیک ره نکنیچار میخت کشند و اه نکنی
باز کرده شکم چو آبستنبر سر پای از پی زادن
زخمها خورده بیخصومت و حربچار دیوار تست دارالّضرب
گرچه از رنج فقر بیبیمیاینچنین کوفته هم از سیمی
طالع آنکس است نیکو حالکش بود صورت تو بیت المال
بند بر زال زر نهادستیزانک رویین تن او فتادستی
هر چه با خویش و آشنا گوییهمه مرموز و لوترا گویی
در زبان تو کم کسی داندورچه خود علمها بسی داند
از تو دست دراز کوته بادسر اندیشه ات یکی ده باد