شمارهٔ ۲۳ - داستان سرکوبی و قتل ججهار سنکهه بندئله به سرداری اورنگ زیب پسر شاه جهان که بعد از وی بسلطنت نشست
کسی را بخت چون بردارد از خاکره سیلاب را بندد ز خاشاک
در آتش تخم امید ار بکاردگلش بیش از شرر سر را بر آرد
همه پای کسان او را نوید استبهر در هر چه قفل او را کلیدست
بصد زنجیر اگر پیوند داردگشادی لازم هر بند دارد
اگر در راه او هر گام چاهیستبرای حادثات او را پناهیست
رود هرچ از کفش زان بهتر آیدکند ره گم که خضرش رهبر آید
ز دنیا گر گریزد صاحب اقبالچو سایه آیدش دولت ز دنبال
حباب از بحر اگر پهلو تهی کردبسوی خویش دریا بازش آورد
هر آنکس را که باشد بخت یاورچو گل با زر همی زاید ز مادر
وگر بر روی کس طالع کند پشتبکف چیزی نمی دارد جز انگشت
اگر چرخ و فلک در روزگارستهمه یارند تا بخت تو یارست
دمی کادبار دامن گیر گردددم عیسی دم شمشیر گردد
کسی کابست بهر دشمن خویششود آتش برای خرمن خویش
نبیند جز زیان از حسن تدبیربه بند افتد زجوهر همچو شمشیر
برفعت گر نماید خودنمائیفتد در خاک چون تیر هوائی
همه اسباب و جاه و ملک و مالشوسائل گردد از بهر زوالش
اگر با بستر راحت شود یاربپهلویش گل دیبا شود خار
فرو شد آبروی خود همیشهخرد از بهر پای خویش تیشه
تنک ظرفی که دارد شیشه دربارزند از ابلهی پهلو بکهسار
نحیفی کز عصا امداد جویدرود با شیر از سرپنجه گوید
زحال مدبران تا پند گیریبیارم بهر اینمعنی نظیری
بگویم قصه ججهار مردودکه آغازش چه و انجام چون بود
همین مدبر که بختش پشت دادهچو دود از آتش بر سنگ زاده
گران نخل خبیث و این بر اوستولی آن آتش این خاکستر اوست
در ایامی که تخت پادشاهیبد از فر جهانگیری مباهی
شه جنت مکان شاه جهانگیرمس بر سنگ را گردید اکسیر
نبودش گرچه پر اصلی شرفناککزینسان بایدش برداشت از خاک
مگر زو خدمت شایسته ای دیدباوج منصب و جاهش رسانید
بزرگش کرد و بر دولت ستم شدمیان قوم بندیله علم شد
سزاوار غلامی خواجگی یافتزگمنامی برآمد راجگی یافت
همان ملکی که جا و مسکنش بودباو از مرحمت اقطاع فرمود
وطن تا پر کناب و دیگرش دادبصید ملکها بال و پرش داد
چو ریشه در وطن محکم فرو کردبملک دیگران آنگاه رو کرد
گرفتی از زمین داران ولایتشه جنت مکان کردی حمایت
ز شاه امداد و مهلت از فلک یافتغینمان را بسی سرپنجه برتافت
بدستش هرچه مال و ملک افتادشه جنت مکان آن را باو داد
اگر هندوستان را پاک می رفتشه جنت مکان چیزی نمی گفت
چنان مشمول لطف پادشه بودکه طول ملک او یکماهه ره بود
بدولت بود تا شاه جهانگیرندید او آفت تغییر جا گیر
زبس ملکش مسلم بود او راز گلزارش نبردی باد بو را
زهر ده حاصل شهریش واصلز شهری دخل اقلیمیش حاصل
کسیرا کاینچنین نقشی نشیندزرش در خانه دیگر جا نبیند
زبس بر خرج خلقش می فزودیزر او را جوال از چاه بودی
زری کان یوسفش بود از عزیزیبچاهش داشتی از بی تمیزی
کنون در جنگلش انبار گنجستدرختان ریشه هاشان مار گنجست
قضا را رفت بر سنگ از میانهپسر شد صاحب اقطاع و خزانه
همه جا گیرها با یکجهان گنجمسلم گشت بر ججهار بیرنج
بیکبار از غلط بخشی گردونگدا گردید قارون قطره جیحون
شد آن کم اصل دون را کار بالابسان خس که سازد دیده را جا
پریشان روزگار بی سر انجامبیکره مست گشت از باده کام
بلندی یافت دود آتش خسزسیر دور پیش افتاد واپس
بروی کار خود چون دید آبیغبار کوی پستی شد سحابی
تراویدی ازو گاهی تری هاهوای سرکشی و خود سری ها
که ناگه روزگار دیگر آمدزمان بی تمیزی ها سرآمد
ظهور دولت شاه جهان شدجهان از ثانی صاحبقران شد
شهنشاه جهان دارای عادلبجای خود نشان حق و باطل
تف قهرش بجان خودپرستانبجا، مانند آتش در زمستان
حقیقت دان راز آفرینشبنزد فطرتش دانش چو بینش
عیار راستان و کج نهادانچو گیرد پا به بخشد در خور آن
بجز ابرو که بر بالای دیده استکسی ناراستی بالا ندیده است
بخدمت بنده هایش صف چو بندندبحد خویشتن پست وبلندند
تمیزش هر که را جائی نموده استبچشم هیچکس خارج نبوده است
همیشه در مقام خود بپایندتو پنداری ز موسیقار نایند
بلند آوازه بادش ساز تمییزکه این ساز است بر دلها فرح بیز
من ار چه از غلامان کمینمز موسیقار نای آخرینم
نیم در فکر بالا دستی خویشبلند آوازه ام از پستی خویش
بعالم پادشاه قدردان اوستکزو برد آب و آتش دشمن و دوست
بتخت پادشاهی چون بر آمدسران ملک را پا از سر آمد
بدرگاه آمدند اشراف و اعیانهمه با پیشکشهای نمایان
شهنشه را مبارک باد گفتندبجبهه خاک آن درگاه رفتند
خرد ججهار را هم راهبر شدسوی درگاه شاهنشه بسر شد
در آغاز جهانداری و شاهینگردد تا شکسته دل سیاهی
بلطفش پادشاه از خاک برداشتهمه اطورا او نادیده انگاشت
همه اوضاع او شاه خطاپوشنمود از مصلحت عمدا فراموش
بتسخیر دکن افواج منصورروان می شد، برفتن گشت مأمور
همیشه در دکن تا بود پیکاردر آن لشکر کمک می بود ججهار
اگر گاهی خودش اندر وطن بودپسر از جانب او در دکن بود
بدین مقدار خدمت شد مسلمز بی لطفی شاهنشاه عالم
مقرر شد بر او جاگیر و مالشکه آمد ناگهان وقت زوالش
در ایامیکه سال هشتمین بودکه شه فرمانده روی زمین بود
ز بخت تیره روز خویش شب کردپسر را بی سبب ز آنجا طلب کرد
پسر برگشت و کار او دگر گشتبنای دولتش زیر و زبر گشت
پسر گویا که بودش کوکب بختکزین رجعت برو شد کارها سخت
چو شاهنشاه ازین معنی خبر یافتعقاب انتقامش بال و پر یافت
غضب اول بدینسان مصلحت دیدکه باید این بساط فتنه برچید
رهد تا خاطر از اندیشه اوزین باید بریدن ریشه او
بکشتن چونکه داری دست بر مارکه می گوید بافسونش نگهدار
چو دل از دیو در اندیشه باشدهمان بهتر که اندر شیشه باش
چو صیدت دارد آهنگ پریدنبهست از بال بر بستن بریدن
ز بد اصلان چو شوئی گرد افسادبآب تیغ باید شست و شو داد
دم تیغ غضب گر خونچکان بودولی پای ترحم در میان بود
نبودش تا بکشتن شاه همراهولی می خواست او را سازد آگاه
ز خواب غفلتش بیدار سازدز مستی زرش هشیار سازد
در آن گوشی که از پندش ملالستبجای گوشواره گوشمالست
فزون از منصبش چون داشت جاگیرمحالی چند را فرمود تغییر
بآن بد گوهر برگشته ایامز درگاه معلی رفت پیغام
که تقصیرات تو از حد فزونستبعفو ما همینت رهنمونست
که از جا گیر بعضی واگذاریبدرگه پیشکش را هم سپاری
نه این خواهش طمع در مال او بودکه تدبیر صلاح حال او بود
چو دو نان را سر و سامان بود جمعچو آبی دان که در کشتی شود جمع
نمی باید که در کشتی بود آبتهی بهتر کف سفله ز اسباب
زیان بیند ز رفعت آدم خامنمی باید که باشد طفل بر بام
دنی را پایه بالاتر نهادنبدیوانه بود شمشیر دادن
فلک بر کندنش را داشت در سرنه از جا گیر دل کنده نه از زر
جهالت بین که با این بخت بیمارنکرد از هر دو پرهیز آن ستمکار
چوبر رنجور رفتن گشت روشنبود پرهیز را وقت شکستن
زجای محکم و جمعیت خویشغروری داشت آن مدبر ز حد بیش
سخن کوتاه آن مردود گمراهبکوه و جنگل خود رفت از راه
ره عصیان شاهنشاه سر کردخس آمد شعله را از خود بتر کرد
چو شد معلوم رای عالم افروزکه شد وقت زوال آن سیه روز
سپاهی در رکاب شاهزادهکه از اقبال کشورها گشاده
یگانه گوهر دریای شاهیسراپا جوهر از فیض الهی
سخن از پردلی در شیر داردچو جوهر تکیه بر شمشیر دارد
ز تأیید الهی پرنصیب استزفر ایزدی اورنگ زیب است
پی تأدیب او گردید راهیکز آب تیغ شوید روسیاهی
سپاهی یکدل و رزم آزمودهچو نون اندر میان جنگ بوده
نگشته نامشان آلوده ننگهمه تن روی چون آئینه در جنگ
همه در سخت جانی همچو سندانبگاه رزم چون سوفار خندان
بسرعت شاهزاده آنچنان راندکه گرد لشکرش از همرهی ماند
بره می کرد چون خورشید شبگیرکه صبح دولتش گردد جهانگیر
درآمد چون بملک آن بداختررهش بر کوه و جنگل بود یکسر
بجنگل هادر آمد بیمحابابلی از بیشه شیران را چه پروا
کجا در جنگلش راه سوار استکه در هر گام تنگی راهوار است
زتنگی مار اگر آنجا درآیدنخست از پوست می باید برآید
گشاید از فضایش مرغ اگر بالبسیخ خار گردد بند در حال
زبس طوطی خلش می بیند از خارزسر تا پا بود همرنگ منقار
درخت از بس که در خرگه درون بودسپاهی را از سر رفتست دستار
درخت جنگلش مانند رهزنبرآرد رهروان را جامه از تن
ز تنها جامه از بس می کند خارسپه عریان بود پوشیده اشجار
درختان از سواران زره پوشهمه از تنگی ره حلقه در گوش
بجنگ خار دامان و گریبانچنان عاجز که لب در زیر دندان
چو دست بازداران جامه از پوستاگر پوشند خاری چند با اوست
چه می دوزد ندانم سوزن خارکه در رخت کسی نگذاشت یک تار
درین جنگل بدست افتد اگر راهتمام راه یا کوهست یا چاه
بتنگی راه چون دست هنرمنددرو رهرو بسان نبض دربند
ره پست و بلندش همچو تشدیدپی معنی بسختی وضع گردید
بهم چسبیده اشجارش چو شانهرهی باریک چون مو در میانه
دل لشکر بجا و طبع صافستکه هر کس را که بینی موشکافست
کمانها از درختان در کشاکشبشاخی مبتلا هر بند ترکش
دم اسب از قفا در چنگ خاریعنان پیچیده اندر شاخساری
اگر جنگل و گر کوه و کمر بودبرفتن شاهزاده گرم تر بود
در آن جنگل که خورشید جهانگیرکف خاکی ازو نا کرده تسخیر
بضرب تیغ جا می کرد و می رفتچو آتش راه وا می کرد و می رفت
چنان رفت اینچنین ره را بسرعتکه آن مردود مست خواب غفلت
ز تیغ برق او بیدار گردیدچو خواب آلوده ای از تاب خورشید
دمی آگه شد آن مغرور سرمستکه فرصت همچو دولت رفته از دست
چو طوفان بلا را موج زن دیدبخود از بیم همچون موج لرزید
بدریا جنگ کردن حد خس نیستمصاف باز در شأن مگس نیست
سر خود را ودست اهل و فرزندگرفت و دل بحسرت از وطن کند
خزانه آنچه بتوانست برداشتدگر زر را بجنگلها همه کاشت
زری کز ضبط آن عاجز شد انبارکجا گنجد به پشت بار بردار
وداع دولت و مال و وطن کردز راه جنگل آهنگ دکن کرد
هنوزش بخت اگر همراه می بودز عفو پادشاه آگاه می بود
بدریا قطره گر کرد التجائیببحر مملکت می یافت جائی
ز خانان دکن دولت فزون داشتبضرب تیغ ایشان را زبون داشت
چو پیش آمد کنون روز سیاهشدکن خوبست اگر گردد پناهش
چو منکوب از وطن در رفت ججهارشکارافکن درون آمد جهاندار
نخستین فوجی از افواج منصورروان کرد از پی بد اصل مقهور
پس آنگه رو بضبط ملک آوردز هر جا مردم او را طلب کرد
فراوان قلعه بودش پر ذخیرهز هر یک دیده بیننده خیره
بخدمت قلعه داران رو نهادندکلید قلعه ها بوسیده دادند
بگردون قلعه ها افراخته سرهمه چون قلعه افلاک پر زر
بنفرین توپهایش لب گشادهبر آنکس کس عبث از دست داده
دل هر ضرب زن مشتاق ججهاربنعره هر کدام او را طلب کار
همه خمیازه کش از بهر اویندکشیده گردن اندر جستجویند
همه از برجها سر برکشیدهبراه او همه تن گشته دیده
بهر قلعه ز سر بگرفته تا بننیابی خانه بی زر چو گلبن
زخاک هر سرا گاه تیممشدی چون مهر زرین دست مردم
بنازم آن کریمی را که بیرنجکرم کرده بیک مار اینقدر گنج
زبس کز رفتن زر بود در بیمپی حبس اسیران زر و سیم
سیه چاهی بهر باغ و سرا داشتبغیر از خانه بندی قلعه ها داشت
دل زندانیان را شاد کردندبحکم شاهشان آزاد کردند
شدند از قعر چاهستان خواریباوج فیلها اندر عماری
بپانصد فیل مست کوه بنیادزر او رفت سوی اکبرآباد
بخاک جنگلش پاشیده دینارچو مهر از فرجه اوراق اشجار
زبس در هر کوی زر کرد پنهانبلند و پست ملکش گشت یکسان
ز زرها بسکه در خاکست انباربود گاو زمین یک بار بردار
سراپا مرز و بوم آن بد اخترتمامی چاه بود و چاه پر زر
بسی بختم به پستی مبتلا ساختبچاهی اینچنین هرگز نینداخت
مگر افتد رهش ناگاه در چاهسپاهی چشم پوشیده رود راه
بزیر هر بنا زرها زمین گیربملکش خانه کندن بود تقصیر
زمین قلعه یکسر چاه پر زرحصارش گرد غربالست چنبر
تهی کردند هر جائی که زر داشتکه تخم افشاند بر خاک و که برداشت
سپاهش بسکه زر در جنگلش یافتز فکر نوکری اندیشه برتافت
که سربازی کند چون هست سامانکمر ترکش کشد یا بار همیان
زبس در سرزمینش مار مخفیستبملکش مشت خاکی بی کجه نیست
تمام از کنجکاوی گشت ظاهرچه چاره چون کجه گل کرد آخر
بملکش جای خالی از خزینهنمی شد یافت چون صندوق سینه
سخن تا کی کنم از خاک و از زربگویم قصه آن خاک بر سر
چو لشکر از پی او شد روانهپس از ده روز فرصت در میانه
گرفتند از همای فتح پر وامرهانیدند از خود مرغ آرام
سپاهی را ز بالا خانه زیننشد فرصت که آید سوی پائین
همه بر دامن زین بسته داماننشسته چون نگین اندر نگین دان
چو مکث آبخوردن اسب کردیسوار از غصه خون خویش خوردی
در آن ره فرصت خوردن همین بودبوقت تنگ مرگش همنشین بود
ز بس تعجیل مردان صف کینچو مخمل خوابشان در خانه زین
کسی کو را بغیرت بود پیوندزره همچون پلنگ از تن نمی کند
بسان استخوان پهلوی مردزمانی از بدن ترکش نمی کرد
نگشتی خنجر کین دور از مشتزبردستان شده جمله شش انگشت
کمان گاهی بچنگ و گه ببازونشد بالا نشین مانند ابرو
دلیرانی که داد سعی دادندقدم در عرصه مردی نهادند
یکی زانجمله عبدالله خان بودکه سردار دلیران جهان بود
فراوان رزم چون شمشیر دیدهگل پیروزی از هر جنگ چیده
همه تدبیر و حزم از بخت بیدارزبس تمکین بسرداری سزاوار
چنان در جنگ پارا می فشاردکه طوفان نقش پایش برندارد
دگر خان جهان کز آب شمشیربشست از دهر حرف جرأت شیر
اگر تیغ جهادش آبدارستنمش از جویبار ذوالفقار است
تن تنها بیک لشکر برابربضرب تیغ بر اعدا مظفر
بدست جرأتش پیوسته شمشیرملازم همچو پیکان بانی تیر
دلیر رزم دیده خان دورانچو شمشیر است در هیجا نمایان
زسیمایش دلیری هست ظاهربلای جنگ را پیوسته صابر
فدائی وار در خدمت کند زیستشهنشاه جهان را او نصیریست
سپه داران که بردم نام ایشانمی دیگر بود در جام ایشان
همه از نشئه جام سیادتگه رزمند سرگرم شجاعت
از آن در جنگ شیر کارزارندکه از شیر خدا میراث دارند
گریزی نیست سید را ز شمشیرکه بی چنگال نبود پنجه شیر
غرض کاین نامجویان سرافرازکه بودند از تعاقب در تک و تاز
نیاسودند همچون برق در راهبآن مقهور برخوردند ناگاه
چو آب تیغ گردیدش گلو گیرپی جوهر ز جا برداشت شمشیر
میان راچپوتان رسم اینستکه در هیجا چو وقت واپسین است
کشند اهل و عیال خویش یکسربنام این غیرت بیجاست در بر
چو جوهر خواست کردن آن بداندیشگرفت اول کشش از مادر خویش
بجا آورد حق مادری رانمود از جوهرش بیجوهری را
چو هنگام حلالی خواستن بودبدینگونه حلالی خواست مردود
عجب نبود اگر زینگونه باشدکه کار هندوان وارونه باشد
سزای خویش دید آن مادر پیرچرا بدهد بدین فرزند کس شیر
نشد فرصت بقتل دیگرانشکه لشکر می گرفتی در میانش
همین با او پسر زانجا بدر رفتدو گامی صید بسمل پیشتر رفت
ازو اسباب و فیل و اسب و مالشبدست لشکر آمد با عیالش
باو چیزیکه بود از بود و نابودپشیمانی بدو آن نیز بی سود
سراسیمه بجنگل شد گریزانبفرق دولت خود خاک بیزان
بکوی ایمنی می جست راهیطلب می کرد از هر سو پناهی
ندید از چار سو یک چار دیوارکه یکدم باشد او را پرده کار
بفکر قلعه های محکم خویشچو افتادی گرفتی ماتم خویش
بی پنهان شدن گر بود شاهیشمردی بهر خویش آنرا پناهی
زچندین چاه پر زر آن سیه روزبیک چاه تهی راضی بد آنروز
بسی بالید بیجا و بجا کاستغروری آنچنان این عجز می خواست
سراسیمه هراسان و پریشانبجنگلها دو روزی شد گریزان
نه غمخواری نه یاری نه پرستارپسر همراه او بودی وادبار
که ناگاه از قفاشان در رسیدندبچشم خود چو مرگ خود بدیدند
نه دست از لرزه چسبیدی بنخجیرنه کردی پا ره بگریختن سیر
چو شانه گر همه تن دست و پائیگه دهشت بموئی بر نیابی
بهم پیچم سر زلف سخن راسرش بدرود کرد از تیغ تن را
سر بیمغز را بالا کشیدنچو خود را گم کنی یابی سزا را
زشمع آموز طرز خودپسندیفروتن زیستن با سربلندی
پسر چون همرهی را خوب می کردبآن راهی که رفت او روی آورد
دو سر بر یک سنان یکبار در شدحساب هر دو آخر سربسر شد
بیک نیزه دو سر را شد سر و کاربشمعی شد دو پروانه گرفتار
همه اهل و عیال و مال یکسربدرگاه آمد و سر نیز بر سر
پی نظاره لشکر رفت بیرونتماشائی گرفته کوه و هامون
سرش از نیزه شد با کوه همدوشاسیران جمله با هامون هم آغوش
عجبتر اینکه از بهر تماشاسر ججهار هم بر رفت بالا
بود معذور در این سربلندیتماشا خوشتر آید از بلندی
تماشائی این ادبار و نکبتهمین تنها نیند ارباب صورت
که اکثر اهل معنی محو اینندزفکر او بحیرت هم نشینند
که با آن دولت و اقطاع معموربآن سامان در آفاق مشهور
چه پیش آمد که زانسان در وطن رفتباین خواری برون زین انجمن رفت
شهنشاه جهان از وی چه میخواستکه پشت طاقتش از بهر آن کاست
اگر یکباره از اموال و جاگیرطلب می کرد بهر رفع تقصیر
بده منت بجان نه کامران باشبدولت همچو دیگر بندگان باش
اگر ملکست ور سامان و جاهستچو نیکو بنگری از یاد شاهست
اگر خواهد حق خود را شهنشاهچرا باید بدل یابد ره اکراه
بلی پس دادن مال امانتبود دشوار بر صاحب خیانت
اگر صد ملک همی خوانند جهانداربده بی گفت و از جاگیر بردار
بزر مقدور بودش جان خریدنبدینسان گوهری ارزان خریدن
ولیکن خستش فتوی چنین دادکه زر در خاک باشد عمر بر باد
بزر دادن نشد راضی و شر دادهمه جا گیرها را سربسر داد
چه جاگیری یکی اقلیم زرخیزهوایش بر تهیدستان فرح بیز
نهالی کز زمینش می کشد سربود چون شمع برگش سر بسر زر
بجنب هر دهش مصر است رستازهر شهریش اقلیمی است رسوا
رعایا آنچنان سرمایه دارندکه گوهر را بجای دانه کارند
رعیت حق گذار و ملک معمورز ثروت صاحب خرمن بود مور
نیابی بی زراعت یک کف خاکهمه سرسبز چون بستان افلاک
گدای هر درش از پشتی زرمقدم را همی داند مؤخر
چنان دهقان در نفعش گشودهکه گر جو کاشته گندم دروده
بجنت فیض خاکش نفع اکسیرسموم بادیه است و باد کشمیر
بروی کشت خطهای نباتاتکشیده میل زخم چشم آفات
میان کشتها از فیض بسیاربسرسبزی علم شد نیشکر زار
بنار ازین شکر بالا کشیدهبدرد تلخ کامان هم رسیده
بشیرینی چنان دل از کسان بردکه زخم نیزه اش را می توان خورد
نه تنها باد مست از صحبت اوستکه افیون هم هلاک قامت اوست
حواری طره زانسان کج نهادهکه دهقان دیده دل از دست داده
ز مرواریدهای طره خویشهمه تفریح بهر قلب درویش
کسی کم دیده زینسان گوهر ارزانکزو شد پخته نان تنگدستان
ز کشت گندمش دل ناشکیبستکه گندم خود ز اصل آدم فریبست
درین ملک آفت خشکی است نایابکه باشد هر دهی را چند تالاب
همه در پا صفت پیوسته در جوشکشد موجش کنار ده در آغوش
چه مصر و شام و چه بغداد و تبریزندارد حاصل این ملک زرخیز
یکی از پر کناب آن جبهره استکه در پر حاصلی در شهر شهره است
در آن عرصه است سیصد چاه لبریزکز آبش کشت دهقانست زرخیز
چنان موجش برد زنگ از دل تنگکه از آبش نگیرد آینه زنگ
فرار از موج تیغ او گزیده استاز آنرو ساحلش را کس ندیده است
کنارش چون میان دلبران استکه از چشم تماشائی نهان است
یکی کوهست سد آن خدائیکشیده تر ز ایام جدائی
زبس موجش بفکر سرفرازی استبتیغ کوه گرم تیغ بازیست
بسنگ کوه موجش تیغ سایدکه آسان تر سر غم را رباید
زخاطرها گره ازبس گشودستهمیشه ناخن موجش کبود است
ز مرغابی گرفته موج پر واماگر گاهی بساحل برده پیغام
بود اسباب دورش از محالاتتسلسل را ولی از موجش اثبات
بروی دف اگر آبش فشانیاصولی را نگیرد جز روانی
سخن را بسکه توصیفش روان کردورق را در سفینه بادبان کرد
بود مانند آتش در عزوبتبکام عاصیان باران رحمت
بکام دل گرش نظاره خواهیهمه تن دیده شو چون دام ماهی
شرف آنوقت پیدا می کند ماهکه عکسش را بود در آب آن راه
بنوعی در شفا بخشیست کاملکه استسقا شود زین آب زایل
نسیمش جانفزا و دلنشین استهوای عالم آب اینچنین است
چو آید این محیط اندر تلاطمکند از ترس موجش دست و پا گم
اگر لنگر شود کشتی سراپارود از پیش موجش باز از جا
زموجش گه تعدی گاه انصافگهی شمشیر گر گاهی زره باف
نسیم پر نمش پیوسته مطلوببرای گرد غم آبست و جاروب
چنان غالب بود سردی بر آبشکه نتوان گرم گرداندش بر آتش
نباشد موجه اش از آب بیتابکه گیرد لرزه اش از سردی آب
سپندی کاب از این تالاب خوردهشود از صحبتش آتش فسرده
دوات از قطره اش گیرداگرنمنه پیوندد حروف از لرز، بر هم
ز آب سرد آن هر کس دمی خوردز آب زندگانی گشت دلسرد
بکشت آرزوها چون گذشتهبرات تشنگان بر یخ نوشته
بنوعی صاف کز یک آب خوردنشود فانوس آسا سینه روشن
نهالی کز زلالش پرورش دیدتوان از چوب آن عینک تراشید
اگر آید بخواب کور آبشبسازد دیده روشن چون حبابش
درین دریا اگر ریزند اخگربدارد روشنش چون چشم اختر
چراغ فکر اگر روشن نسوزدبوصف آبش آیم برفروزد
گلیم بخت را اینجا توان شستنباشد بازوی طالع اگر سست
نمی آرم زد از شیرینی اش دمکه می چسبد لبم زین حرف بر هم
نخود را گر بکشت این آب بندیز تأثیرش شود دربار قندی
بهر سو نهرها زان گشته جاریهمه لاینقطع چون فیض باری
نهال بخت دهقانان از آن سبززمین زین نهرها چون آسمان سبز
چو آید کشته ها را وقت حاصلزنهری حاصل شهریست واصل
چنین ملکی کز آنسان بوده آبادز کف با جان و مال خویشتن داد
بجز هندوستان عشرت انگیزکجا یابی بدینسان ملک زرخیز
بنازم وسعت هندوستان راگشاده عرصه دارالامان را
جهان هند است و غیر از اوست گوشههمین خرمن بود باقیست خوشه
طرفداران همه گوشه نشیننداز این خرمن که بینی خوشه چینند
از اینجا دولت شاه جهان بینشکوه ثانی صاحبقران بین
که کمتر بنده اش را بود تنخواهچنان ملکی که باشد جای یک شاه
چو من پابند پس ارکان دولتقیاسی کن از اینجا شأن دولت
از آن دریا که خس اندوخت گوهرنهنگان را چه خواهد بودبنگر
شهان گر ملک خود را واگذارندبخدمت رو باین درگاه آرند
فزون از ملک خود پابند جا گیرکه از کس جا نباید کرد تغییر
ببزم هند اگر عالم نشیندکس از پهلوی کس تنگی نبیند
چنان باید بلی سامان شاهیکه باشد قدرت عالم پناهی
همیشه تا که از دولت نشان بادپناه پادشه شاه جهان باد