شمارهٔ ۴۹ - تاریخ فوت آصف خان
خوش آن روشندل صاحب بصیرتکه بیند پشت و رو کار جهان را
چو دنیا را بکام خویش بیندبقدر سود اندیشد زیان را
فلک برگشتنی دارد، چه حاصلبسوی خود کشیدن این کمان را
دکان ما و من خواهند برچیدز تابوتست تخته این دکان را
روان آبی بود در گلشن تنکزان رونق بود این گلستان را
بهنگامی کز آن میراب تقدیرز بالا بندد این آب روان را
مآل حال آصفخان بداندکند روشن فضای آسمان را
عنان اختیارش رفت از دستکه بگرفتی گریبان جهان را
زکار افتاد آن دستی که لایقنمی دید آستین کهکشان را
ز دل تاریخ فوتش خواستم، خواندبمن این بیت چون آب روان را
(نه آصفجاه و نه آن جاه ماندبقا بادا سلیمان زمان را)