شمارهٔ ۱۳ - شکایت از تب و لرز
سرور ازین میهمان پُرتَعَب یعنی که تبچند روزی شد که تصدیع فراوان میکشم
آنچه از دست من آمد ز اشک سرخ و روی زردپیش او هر لحظه نعمتهای الوان میکشم
تا نسوزد در دل من یادگار دوست رازاستخوان پیکان جانان را به دندان میکشم
تیغهای آبدارم هست از فوج سرشکلیک بر روی مرض از ضعف لرزان میکشم
همچو طفل نوخطی کاستاد گیرد خامهاشمن عصا را بر زمین ز امداد یاران میکشم
در طلسم بیقراران من ز خود افتادهامکم به لوح خاطر آن زلف پریشان میکشم
نیست چون مقراض انگشت طبیبان آهنینزخم خوش چیزیست، دست از دست ایشان میکشم
تا شمار نوبت تب را نگه دارم درستبر زمین هرگاه غلتم خط به مژگان میکشم
بسترم از پهلوی من صفحه مسطر زدستداستان فربهی را خط نسیان میکشم
از نقاهت گر چو برقم کرده پر سودی نکردمن هم آخر انتقام خود ز دوران میکشم
اشک تا بر لب رسد از گرمی ره سوختهمنت خشکی همین از چشم گریان میکشم
ساغر تبخالهها کو تا دگر پُر میشودجان اگر بر لب رسد خجلت ز مهمان میکشم
بودهام فرمانروای عالم آب و کنونحسرت یک قطره از منع طبیبان میکشم
مشتی از خاک درت پنهانی از چشم طبیبگر فرستی سوی من زان آب حیوان میکشم