شمارهٔ ۱ - شکوه از ناتوانی اسب
خدایگانا اسبی که دادهای به کلیمز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم
همیشه از عرق خویش کشتی است در آبشده به یک جا از لنگر رکاب مقیم
برای رفتن هر گام خوش کند ساعتز رگ کشیده بر اندام جدول تقویم
ز بس که کاهل طبعش ز راه ترسیدهرمد ز جاده همچون ز مار شخص دهیم
اگر نه اسب مرا دیده است افلاطونچنین دلیر نگفتی که عالم است قدیم
سکندریخور و گهگیر و بدلجام و حرونکسی ندارد زین گونه اسب خوش تعلیم
به کون نشست چو سر از سکندری برداشتبه چوب دنگ تو گویی نشسته است کلیم
چه تازیانه که ازو صُنع ایزدی خوردهبدینقدر که سرش کرد بر دمش تقدیم
پل صراط شده گردنش ز باریکیچو اهل حشر بر او یال مضطرب از بیم