شمارهٔ ۵ - بث الشکوی و موعظه، مختوم بستایش سخن
دست از آن ماست گر دست فلک بالاترستگرچه خاکستر بود برتر، مقدم اخگرست
در نظرها اعتبار کس بقدر نفع اوستعزت هر نخل در بستان بمقدار برست
کان و دریا را بسی دیدم بچشم اعتبارسیر چشمان قناعت را شکوه دیگرست
اهل صورت هیچ از سامان توانگر نیستندطایر تصویر پر دارد ولیکن بی پرست
دستگاه دهر هم تنگست همچون دست هابحر را چون عرصه افزون می کند بر کمترست
با وجود خاکسای سخت خونریز است عشقنک حقیقت بین که گاهی گردو گاهی لشگرست
فتح از آنجانب که ما باشیم هرگز رسم نیستهر که با او در تلاشم من چراغ، او صرصرست
آمدی در کار و بارم نیست از اقبال عشقگل بفرق ار می زنم شب، صبح خاکم بر سرست
گرچه سر تاپا بسان خامه دست من تهیستچون چراغ از سیر چشمیها دماغ من ترست
کنج درویشم ز اسباب قناعت پر شدستبوریای کلبه فقر من از نیشکرست
زاد راه و رهبری آزاده را در کار نیستمرغ را ساز سفر وا کردن بال و پرست
دود آه تیره روزان آسمان تازه ایستآفتش هم کمتر از چرخست چون بی اخترست
نقد انجم را فلک بیرون نمی آرد بروززر که قلب افتاد بهر خرج آن شب بهترست
فرق اگرچه زیور از افسر همی گیرد، ولیسر که در وی مایه هوشست زیب افسرست
پشت پا گر می توانی زد، جهان در دست تستفقر چون کامل شود اسم غنی را مظهرست
پادشاهی نیست غیر از همت و عزم بلندهر که رو از رزم برتابد بمعنی قیصرست
لامکان سیری؟ بآنجا رو، اگر آزاده ایهر که در کوی جهت ماند اسیر ششدرست
عقل در جمع علایق پنجه اشعث بودعشق در قطع تعلق ذوالفقار حیدرست
سازگار کس نمی باشد وطن در هیچ ملکرشته را این کاهش تن جمله زاب گوهرست
خار ذاتی بهترست از گلستان عارضینزد کل یک مو به از صد دسته گل بر سرست
زنده دل را ناگزیرست از خمول دائمیپرده ای ذاتی نصیب روی کار اخگرست
آبروی اعتبار از ما و ما بی اعتبارآب خود بیقیمت و قیمت فزای گوهرست
طبع ما گر زینتی دارد همین آشفتگیستزیوری گر تیغ دارد پیچ و تاب جوهرست
جهد کن تا صاحب نامی شوی کز بعد مرگکار شخص از نام می آید گواهم محضرست
بخش ما ناقابلان ز آبای علوی می رسدآنچه از میراث آتش قسمت خاکسترست
چون پر طاوس در عالم مگس رانی کندشهپر زاغ ار شود جاروب صاحب جوهرست
دلخراشان را بهم آمیزش ذاتی بودتیرگر هر جا که باشد طالب پیکان گرست
دیده عارف به رغبت ننگرد در ملک شاههر که را بینی به شهر هستی خود سرورست
راست باطن باش در ظاهر مباش آراستهکج نگردد معنی مصحف اگر بی مسطرست
از تکلف تیره گردد مجلس روشندلانگر نباشد شمع در مهتاب فیض دیگرست
نکهت راحت ز انجم هیچکس نشنیده استپس برای چیست روزنها که در این مجمرست
هیچ ملک آب و هوایش سازگار عشق نیستدر بهشت ار صورت مجنون ببینی لاغرست
از غم زلف بتان شد شانه سرتاپا خلالایدل صد چاک این سودا ترا هم در سرست
زندگانی راحتش در ابتدا و انتهاستیا لحد جای فراغت یا کنار مادرست
کشتی ما را چو نقش ما فلک بر خشک بستباز خون طوفانی انگیزد، بلا سردفترست
برنچیند کس ز بستان امل بی انتظارنخل اگر طوبی نسب باشد در اول بی برست
دیدن نقش درم طاعت بود نزد لئیمخط سکه مصحف است او را که معبودش زرست
نزد روشندل اگرچه مال دارد حکم آبچون بدست ممسکان افتاد آب مرمرست
در دلت زر، در سرت پرواز اوج لامکانبسترت از خار آکنده است و بالین از پرست
اهل دنیا را مکن عیب ار بزر چسبیده اندزشت را آرایش ملک وجود از زیورست
هرچه در هر جا بنام هر که شهرت کرد کردخاطر روشن ز ما آئینه از اسکندرست
شاد و غمگین کامل از بهر وجود خویش نیستگر طبیبی شادمان بینی، مریضی بهترست
از هوس داری دلی، بر چشم خون پالاحسودآب جاده باده داری، ساغرت لیک از زرست
ره نمی یابد تنزل در مقام اهل صدقپای در دامن بجای خود چو مهر محضرست
ملک داری می توانی هر که دلداری کندصاحب اقلیم دل سلطان هشتم کشورست
سایه بینش به پستی هیچگه نفکنده اممردمک در چشم ما همرنگ چتر سنجرست
کاملان هرگز رواج ناقصان را نشکنندآبحیوان زان نهان شد تا مگویی بهترست
از کمال خویش ارباب هنر بی بهره انددیگری می بیند آن گلها که ما را بر سرست
روزگار از بسکه جنگ انداخت عشرت را بماپنبه سنگ شیشه آمد، باده زهر ساغرست
هر که اینجا آمد از آهستگی بیگانه بوددهر ناهموار گویی خانه گوش کرست
فرع اگر باشد هنرور، در حقیقت اصل اوستنزد دانا آهو از مشکست و گاو از عنبرست
می دهد ملک سلیمان را زکف شهوت پرستطفل را در دست حلوا بهتر از انگشترست
جز سر مردان نگنجد در گریبان خمولتنگنای جیب میدان جهاد اکبرست
زاهد از خشکی سراب وادی بیحاصلیستطعنه ها دارد بدریا هر که دامانش ترست
واعظ ما را نگهدارد خدا از چشم زخمکو بسی آتش دم و از چوب خشکش منبرست
سرکشان یک یک مرید خاکساران می شوندخاک بستان عاقبت سجده گه برگ و برست
در طلب باید وقاری رو بهر جانب مدوزانکه در سیر و سکون همراه کشتی لنگرست
از شکوه پادشاهی حرمت علم است بیشآنکه میر کاروان باشد مطیع رهبرست
هیچ کوتاهی ندارد این نزاع نفس و عقلبی میانجی چون جدال و جنگ زن با شوهرست
می روم از سر بدر دائم باندک مایه ایخانه ام را آب می پاشد دماغم گر ترست
با بلا هر کس که تن در داد ز آفت می رهدهیچگه دیدی که زخمی بر غلاف از خنجرست
سفله گر ممتاز باشد، صدر را شایسته نیستجای قفل ار کار استادست، بیرون درست
حرص محروم از جزا آمد بدیوان عملمزد از یکدر نیاید آنکه صد جا چاکرست
رختخواب ما ندارد تار و پود راحتیسر ز زخمش بالشست و تن ز خونش بسترست
گرم رو رنگ مکان گیرد در اثنای سکوتلاله اخگر بآب ار می رسد نیلوفرست
هر که دارد دولتی ناموس منسوبان بر اوستزنگ آئینه غبار خاطر اسکندرست
کس ز هفتاد و دو ملت این معما حل نکردکاینهمه مذهب چرا در دین یک پیغمبرست
نفس در پیری مطیع امر و نهی ما نشداینزمانش نهی منکر همچو زخم منکرست
کاتب اعمال ما دیگر نمی گیرد قلمنامه ما بسکه از افعال زشت ما پرست
در نظرم دارم سواد نامه اعمال خویشیک بیک در پیش چشمم همچو خط ساغرست
تشنگی محشرم آسان شد از تر دامنیآب از اینجا برده ام کارم کجا با کوثرست
در جهان گر اهل دل خواهی نشانت می دهمنام دار بی نشان مانند حرف مضمرست
گر سخنور خوار باشد هست تأثیر سخنآبرو باشد جهاز او را که شعرش دخترست
بیشه ام صید است و دام من کمند و حد تستمرغ معنی در پس زانوی من دانه خورست
هیچ نگشاید ز طبع شاعر نافهم شعرنکته چون سنجد ترازوئی که آنرا یکسرست
میوه آب از پوست می گیرد ببستان سخنلفظ اگر بسیار شادابست معنی پرورست
از کرامات سخن این بس که در بستان شعریک نهال خار هر باری که آرد نوبرست
آبحیوانی که می گویند نبود جز سخنگاه گاهی نیز از زهر هلاهل بدترست
پرخطرناکست بحر شعر نزدیکش مروگرچه بینی تا کجا خضر قلم را پا ترست
گرچه می آید سخن ختم سخن بهر کلیمچون ترا در خامشی هم داستانها مضمرست
آنچه باید گفت یارب بر زبانم بگذراندر همان ساعت که شخص اندر خموشی مضطرست