در منقبت امام رضا (ع)
باشد زبان خامهٔ من وحی ترجماناز فیض مدح حضرت سلطان انس و جان
شاهنشهی که در نظر دید برتر استقدر غبار درگهش از اوج لامکان
تا هست تشنه است به خون عدوی اوبیرون فتاده است ازان دشنه را زبان
بخشد سخای او ز افق چرخ را کمربار وقا او گسلد کوه را میان
خواهد چو دشمنش دم آبی خورد، شودهر قطره در گلوش صدف وار استخوان
دارم پی ستایش گلزار خلق اودر دل نهان چو غنچهٔ صد برگ صد زبان
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
بر خاک آستان تو ای قبله گاه دینسایند قدسیان ز ره بندگی جبین
زنبور اگر به مزرعهٔ دشمنت چردباشد مزاج زهر هلاهل در انگبین
چون روز گام ایفت ز رای تو آفتاببنهاد شام کاسهٔ در یوزه بر زمین
آسوده از کمین حوادث بود مدامهر کس به قصد خصم تو بنشست در کمین
زان خصم بی جگر که قهر تو باخت دلکآیات فتح دید ز پیشانیت ز چین
مانند ابر تیره زمین بر هوا رودبر خاک اگر ز قهر بیفشانی آستین
از شوق سجدهٔ تو روان سوی مشهدممانند ماه نو شده سر تا به پا جبین
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
یابد ز بار حلم تو کهسار اگر فشارچون خون مرده در دل خار شود شرار
سرد از فغان خصم تو هنگامهٔ نشورگرم از شرار قهر تو بازار گیر و دار
آن خسروی شها که به حکم سخای توماهی ز فلس زر به سپر ریخت در بحار
خصمت چو صد هزار پی هم روان شوندحاشا که جرأتت شمرد داخل قطار
بی امرت ار به گام تصور کند خرامدل را به پای سیر ز شریان نهی چدار
از صد یک ز صف کمالت کسی نگفتچون من تراست بلبل مدحت سرا هزار
بر خاک درگه تو چو سایم جبین عجزکی سر به سوی عرش فرود آوردم ز عار
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
گر پیش خلق طوف تو با حج برابر استپیش موالیان تو صد حج اکبر است
در چنگ آرزوش فتد گوهر مرادآنکس که در محیط ولایت شناور است
بسمل صفت به خون حسد می طپد مدامهر مو به جسم دشمن او نوک خنجر است
کی پیش اهل حسر تواند شدن سفیدآن رو سیه که دشمن آل پیمبر است
بر ما حلال چون نبود مال دشمنتما را که خون خصم تو چون شیر مادر است
چون برتر از فلک نبود قدر درگهتدر پیش من ز عرش برین نیز برتر است
احرام بسته طوف سناباد را دلمشوق است خضر راهم و توفیق رهبر است
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
تنها نهان نگشته صدف در نقاب آباز شرم ریزش تو به کهسار شد سحاب
کی پیش ابر جود تو از بحر دم زنددزدد به سینه اش نفس خامشی حباب
آنجا که باد گلشن خلقت وزد، شوددر کام مار زهر به خاصیت گلاب
رنگی به پیش گلشن خلق تو چون نداشتخلد برین نهان شده در پردهٔ حجاب
در رزمگاه داده ای از آب خنجرتکشتی عمر خصم به طوفان انقلاب
گوهر برون جهد ز دل بحر چون شرارعکسی اگر ز شعلهٔ تیغت فتد در آب
شاها امیدم از کرمت آنکه بعد ازینگشته مرا اگرچه به پیری بدل شباب
سویت شوم چو با قد چوگان صفت رواناز عمر خود برم به روش گوش در شتاب
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
سطری نوشته پنجهٔ قدرت به آب زرگر تیغ شاه خوانی وگر آیهٔ ظفر
از تیغ جانستان تو در قهر الامانوز تیر دل شکاف تو در رزم الحذر
بر بسته دست قدر تو اقبال را میانبگسسته بار حلم تو کهسار را کممر
رزمت برد دل از بر شیران روزگارعزمت به بیدلان جهان می دهد جگر
کشت امید خصم تو لب تشنهٔ بلاستبارد بر او سحاب به جای مطر شرر
شاها بود طواف توام آرزوی دلخورشید وار طی ره اینکه کنم به سر
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
شاها تویی خدیو زمان خسرو زمنبادا فدای مرقد خاک تو صد چو من
آنرا که با ولای تو رخت از زمانه بستمی زیبدش ز پردهٔ چشم ملک کفن
سیری ز جوش حرص نبیند عدوی اوگرداب وار گرچه سراپا بود دهن
کی صرصر خزان کندش عزم ترکتازگز ذله بند گلشن خلقت شود چمن
ما را ز زلف یار خوش آینده تر بودافتد اگر به گردن اعدای او شکن
مستغنی از دعای تو باشد جناب اوجویا تمام کن به دعای خودت سخن
از طالع بلند مرا فیض خاک بوسبر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس