گنج

شمارهٔ ۴۵ - تجدید مطلع

ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختیدر فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرمآبروی قلزم و خون دل کان ریختی
زور بازوی ترا نازم که با گرز گراناز سر نخوت گزین مغز پریشان ریختی
خون مرگ از عضو عضو دشمنت گل گل شکفتبر تنش تا غنچهٔ سیراب پیکان ریختی
گرم شوخی ساختی گلگون رنگین جلوه راگل به دامان هوا از گرد جولان ریختی
بر فقیران دست جودت چون جواهر ریز شدهر طرف از بسکه مروارید غلطان ریختی
ماند مانند صدف خالی کف دریا ز درآبروی مایه داریهای عمان ریختی
هر که بی برگ محبت در ره دین تو بودچون گلشن چاک جگر در جیب و دامان ریختی
ز آب تیغ دلشکاف آن را که بدخواه تو بودبادهٔ زهر فنا در ساغر جان ریختی
دیده ام از قدرت معجز طرازت کز بدندرد را چون گرد از پیراهن آسان ریختی
از تو خواهم صحت جسم برادر یا امامعالمی را چون به جام درد درمان ریختی