گنج

شمارهٔ ۳۶ - در منقبت حضرت پیامبرصلوات الله علیه

قافیه: ایمن۱۷ بیت
نوبهار دردم و داغت گل سودای منصد چو مجنونند پی گم کردهٔ صحرای من
چاک شد دامان صحرا از خراش ناله اممن کجا و درد هجر او کجا ای وای من
لالهٔ خونین دل دشت جنونم بی رختداغدار هجر باش دهر یک از اعضای من
بسکه محو یاد رخسار توام گردیده استحلقهٔ دام خیالت چشم حیرت زای من
نشئهٔ همت ز فیض خاکساری یافتمسنگها بر شیشهٔ گردون زند مینای من
وادی آزادگی یک گل زمین همتمقلزم وارستگی یک قطره از دریای من
می شود گلگون کف پای خیالت هر زمانغرق خون دل شد از بس چشم طوفان زای من
تا چه خواهد کرد با آیینهٔ دل شوخیتشیشه بر خارازن مخمور بی پروای من
دل به قربان تلافیهای نازت می رودشوخ من بیرحم من بی باک من خودرای من
خشک شد خود در رگ گل بی بهار جلوه اتنوبهار من گل من سرو من رعنای من
ای بهار جلوه از بس بی تو گرم ناله امشعله می جوشد به رنگ شمع از لبهای من
بوی خون آید به رنگ لاله از پیراهنمپر گل داغست از بس جسم غم پیرای من
در ریاض آرزویت باغبانی می کندآه سرو آرای من اشک چمن پیرای من
در غمت هم مشرب فرهاد و مجنون گشته امآه من شیرین من فریاد من لیلای من
ابروی تو بال پرواز تذرو دلبریستسبزهٔ پشت لبت طوطی شکرخای من
شوق میآرد به روی کار من درد ترامی نماید راز دل آئینهٔ سیمای من
ای بهار رنگ و بو چون گل سراپا گوش توتا در گوشت شود این مطلع غرای من