گنج

شمارهٔ ۳۲ - تجدید مطلع

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۳۸ بیت
چون فتد سودای طوفش در سر روحانیانمایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان
نیست غیر از گرد از جا رفتهٔ آن قافلهاین که می گویند اهل روزگارش آسمان
بی وجودش حکم حق جاری نشد گویا که بودمهر بر فرمان ایزد خاتم پیغمبران
شرع او باشد چون جان اندر نهاد روزگارحکم او مانند خون در جسم جاری در جهان
شان او آید به چشمت چون فلک در چشم مورپرده های دیده ات سازی گر از هفت آسمان
معجز شق القمر بنمود زآنرو تا فتددشمنش را طشت رسوایی زبام آسمان
پیش انفاسش نیارد دم زمعجز زد مسیحهست شاگردش کلیم الله در علم بیان
بهر شکر اینکه سر سبزیم از احسان اوستاز سراپایم چو برگ از نخل می روید زبان
می شکستی بیضهٔ گردون ز سنگ حادثاتدر پناه شهپر تیغش نجستی گر امان
بر زمین هرگز نیفتاد از لطافت سایه اشگرچه زیر سایه اش آسوده اند اهل جهان
امن تا باشد دست انداز شیطان روزگارتا روند بنای دهر از کفر در مهد امان
هر سحر بر حقهٔ سربستهٔ گردون زندمهر از خورشید تابان خاتم پیغمبران
شهپر قهر تو تا شد سایه افکن بر عدوهمچو صبحش بر فلک رفته است گرد استخوان
دارم از نعتت ثواب منقبت گویی امیداز تو فرقی نیست پیشم تا امام انس و جان
اینقدر دانم که باشد گوهرت از یک صدفبا علی مرتضی همچون دو مغز توامان
مهربانی یا رسول الله ولی نعمت مراستکز وجود او قوی پشتند یکسر مومنان
خاکدان تیرهٔ هند از وجودش روشن استهمچو مه در شب بود امروز در هندوستان
بهر تحصیل رضای حق به امید جهاددر ره توفیق زد دامان همت بر میان
یا رسول الله خواهم جلدوی این نعت رااز تو فتح و نصرت نواب ابراهیم خان
آسمان قدری که چون بر مسند بخشش نشستبحر و کان را تخته شد از ریزش دستش کان
آنکه می ریزد چو از باد خزان برگ چناربر زمین از هیبت او پنجهٔ شیر ژیان
دیده تا قصر جلالش را ز حیرت بازماندچشم چرخ از مهر و مه چون دیدهٔ قربانیان
بسکه در مهد امان خلق جهان آسوده اندتخته شد در عهد او دکان شمشیر از میان
صیت عدلش با به صحرا شد بلند ایمن بودکاروان نقش پا از رهزن ریگ روان
دست حفظش سایه گستر گشت تا بر روی بحرجمع شد از بس دل دریا ز آشوب جهان
همچنان کاهل جهان زر را به همیان می کنندبحر همیان را ز ماهی می کند در زر نهان
تا نگردد شوری از دریا به دورانش بلندبحر می دوزد زبان در خویشتن از ماهیان
بسکه ترک ظلم کرد از بیم عدل او نهنگمی کشد خود را به کام خویشتن گرداب سان
شبروان را بسکه هست از شحنهٔ امرش هراسبی اجازت خواب نتواند رود در دیدگان
اشک ریزان کس به دورانش ندیده شمع راخاست در عهدش ز مرغان چمن رسم فغان
تا به سوی بیشه باد گلشن حفظش وزیدچون گل بی خار باشد پنجهٔ شیر ژیان
غم به دورانش نمی گیرد بخاطرها قرارنیست درس گریه ابر نوبهاران را روان
همچو باران فتنه گر از آسمان بارد چه غمدست حفظش بر سر خلق جهان شد سایه بان
هر کرا دیدیم صاحب مایه از انعام اوستره به حال کس پریشانی ندارد غیرکان
دوختم بر قدردانیهای او چشم امیدقدر خود در خدمتش خواهم فزون او همگنان
من کجا و رتبهٔ مدحت سرائی از کجالرزد از دهشت چو شمع محفلم جویا زبان
بعد ازین آرم به محراب دعا روی نیازتا شوند آمین سرا شش جهت کروبیان
نیست بادا دایم از تیغش عدوی روسیاههمچو فوج ظلمت شبها ز مهر خاوران