شمارهٔ ۹۷۸
بوسی ز کنج لعل لبش انتخاب کنخود را به آن نگار مصاحب شراب کن
بسیار بسته است ز حسن صفا به خویشآیینه را به آتش رخسار آب کن
بشکن به چهره دستی می گوشهٔ نقابخون جگر به جام مه و آفتاب کن
بی طاقتی بس است ترا بال و پر چو موجآسودگی مجوی دلا اضطراب کن
می بر زبان ز صحبت دونان فتاده استزنهار از مصاحب بد اجتناب کن
این عقده ها که در دلم افکنده ای به نازظالم به کار طرهٔ پرپیچ و تاب کن
شیرازه تا نباخته مجموعهٔ وجودبشکن ز غم دلت، ورقی انتخاب کن
جویا مرا ز من به نمک چش گرفته استحسن برشتهٔ دل مردم کباب کن