شمارهٔ ۹۷۵
از عاشقان چه گویم و صبر و توانشانخندان بود چو لاله دل خونفشانشان
رفتم پی سراغ دل و دیده یافتمدر انتهای وادی وحشت نشانشان
عشاق را شکست غم از بس رسیده استعقد گهر شده قلم استخوانشان
رسیده است به جایی عروج مستی منکه گشته درد می ناب گرد هستی من
هزار شکر که از فیض خاکساریهارسانده است به معراج پایه پستی من
می شود سبز نهال سخن از جوی دهنمعنی تازه بود قوت بازوی دهن
شکوهٔ روی تو زینت ده لب گشت مراشد چو گل خون دلم غاره کش روی دهن