شمارهٔ ۹۶۸
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتنظلم می داری روا ظالم چرا بر خویشتن
رخنه ها ترسم فتد بر سقف خلوتخانه اتبسکه از بوی تو می بالد هوا بر خویشتن
آنچه بر گرد رخش بینی نه عقد گوهر استبسته از بالای رخسارش صفا بر خویشتن
دولت دنیا نمی داری روا بر دشمنتحیرتی دارم که چون داری روا بر خویشتن
مطلبم جویا به یک گفتن مکرر می شودبسکه می لرزد ز بیمش مدعا بر خویشتن