شمارهٔ ۹۰۲
خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشمنگاه ناز به دوش برده از هوشم
اسیر عشق توام لب به ناله نگشایمچو غنچه در بغلم آتش است و خاموشم
به روی کار خود از گریه می دهم آبیبهار عنبرم از اشک خویش در جوشم
هرگز نشد به ساغر می آشنا لبمچون جام گل ز خون دل خود لبالم
بی اختیار همچو لب زخم می شوددر وصف تیغ ابرویت از هم جدا لبم
در کام خواهش لب لعل تو جا گرفتاز ساعتی که شد به لبن آشنا لبم