شمارهٔ ۸۹۶
لخت لخت از یاد رویت شد دل بی کینه امعاقبت از شوخی عکست شکست آیینه ام
پنجهٔ عشقت درونم را ز بس کاویده استپردهٔ فانوس شمع دل شد آخر سینه ام
خصم سرکش را شکست از سینه صافی می دهمسنگ خارا را نماید توتیا آیینه ام
کی بود در خصمی ما اختیاری چرخ رادر دلش همچون شرر در سنگ باشد کینه ام