شمارهٔ ۷۸۷
چو بیند آن عذار لاله گون شمعبریزد جای اشک از دیده خون شمع
به رویت هر که چشمی کرده روشنرود از خود ز راه دیده چون شمع
روم با اشک و آه از خود که باشدشب هجرم در این ره رهنمون شمع
مرا جویا ز دلسوزی شب هجربرد با خویشتن از خود برون شمع
نیست سوز سینه ام را نسبتی با سوز شمعکی بود تاریکی شبهای ما با روز شمع
تا شود فرش شبستان تو زینت داده اندمخمل مشکین شب را از گل زرد و زشمع
می گدازد استخوان پیکر ما همچو شمعچون برافروزد ز می آن سرو بالا همچو شمع
از پی هم بسکه آب دیده بر رخسار ریختجاده ها در راه اشکم گشته پیدا همچو شمع
امشب از آتش فشانیهای صهبا دور نیستپنبه در گیرد اگر بر فرق مینا همچو شمع
در ره تیرت که چون شمع آتشین پیکان بودهست با هر استخوانم چشم بینا همچو شمع
از تب عشقش که شریانم رگ برق است ازوشعله ور گردد سر انگشت مسیحا همچو شمع
در شب هجرش گل داغی اگر بر سر زنممی دواند ریشه جویا تا کف پا همچو شمع