گنج

شمارهٔ ۷۵۷

سرشته اند ز فیض هوای صبح تنشزموج پرتو ما هست تار پیرهنش
تپد شهید نگاه تو در لحد تا حشرکنی ز پردهٔ چشم غزال گر کفنش
توان ز حسن کلامش شنید بوی بهاربه رنگ غنچهٔ خوشبو بود لب از سخنش
ز بزم وصل توام برد بیخودی دل تنگچو غنچه ای که برد گلفروش از چمنش
وظیفه خوان صفات لبت بود جویاسزد چو غنچه پر از زرکنی اگر دهنش