شمارهٔ ۷۴۰
صبح شد ساقی همان مستی شب دارم هنوزخنده ها بر گریه های بی سبب دارم هنوز
غنچه گر دارد مرا گردون ز دلتنگی چه باکخندهٔ بی اختیار زیر لب دارم هنوز
می کند با عشق، دل زورآزماییها هنوزمی رود دست و بغل چون موج با دریا هنوز
ضعف پیری شوق عشق و عاشقی از دل نبردمی گشاید شیشه ام آغوش بر خارا هنوز
رنگ رعنایی که سرو جنت از وی برده فیضبر زمین از سایهٔ خود ریزد آن بالا هنوز
ساقی از جام می اش مشت گلابی برفشانشوخی او خفته در آغوش استغنا هنوز
می زند با قامت آن شوخ لاف همسریشرم ناید سرو را با آن قد و بالا هنوز
رفت جویا آن گل رو از نظر زان رو مراستمردمک چون لاله داغ چشم خون بالا هنوز