شمارهٔ ۶۸۳
هرگز از پیش نظر آن رخ رخشان نرودکه مرا خون دل از دیده به دامان نرود
آنکه از سینهٔ پرداغ من از مرهم رفتهرگز از پنجهٔ گلچین به گلستان نرود
آنچه بر چاک دل امروز ز مژگان تو رفتهرگز از پنجهٔ عاشق به گریان نرود
رفتن از خویش بود راهبر از مسلک عشقنروی تا ز خود این راه به پایان نرود
قد رعناش چو در جلوه شود نام خداکو دلی کز پی آن سرو خرامان نرود
عشق و اندیشهٔ جمعیت خاطر هیهاتسر سودازدگان در پس سامان نرود
آنچه جویا به تن زار من از عشق رودهرگز از آتش سوزان به نیستان نرود