گنج

شمارهٔ ۶۳۷

قافیه: مشود۶ بیت
سالکانی که به خورشید رخت دل بستندشبنم آسا به نگه سوی تو محمل بستند
به طپش از قفس، امید رهایی غلط استاین طلسمی است که بر بازوی بسمل بستند
رنگ شادی به رخ از پهلوی دل چشم مداراین حنا غنچهٔ گل را به انامل بستند
رهروانی که فروماندهٔ استدلالندسدی از سنگ نشان در ره منزل بستند
می زند سرو روانت به صنوبر پهلوبسکه بر قد تو ارباب نظر دل بستند
دل بدادند کسانی که به دریا، جویا!‏غالبا زورق امید به ساحل بستند