شمارهٔ ۵۲۲
پای بر آسودگان خواب راحت می زندقامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند
ترسم از رخسارش آب و رنگ ریزد بر کنارحسن سرشارش ز بس موج طراوت می زند
کام بر می دارد از کیفیت صاف طهورهر که شبها تا سحر جام ندامت می زند
گوییا از خوبنهای دل شکستن غافل استآنکه بر مینای ما سنگ ملامت می زند
آبرو را می کند همچون گهر گردآوریهر که دست دل به دامان قیامت می زند
آنکه جویا مگس بر خوان کس ناخوانده رفتبر سر از شرمندگی دست ندامت می زند