گنج

شمارهٔ ۴۸۷

قافیه: انهمیریزد۵ بیت
سراپا را چو در رخت زمردفام می‌پیچدبه خود چون تاک سرو از رشک آن اندام می‌پیچد
حیا دارد لبش را این قدرها کم‌سخن با ماچو برگ غنچه از شرمش زبان در کام می‌پیچد
چو عکس لعل او در ساغر می آتش اندازدز بی‌تابی به خود گرداب‌آسا جام می‌پیچد
شکست امروز خم از سنگ جورش محتسب را بینکه بر بی‌دست و پایی با هزار ابرام می‌پیچد
گلوی تر نسازد باده جویا دور از آن محفلمِیَم گرداب‌سان بی‌لعل او در کام می‌پیچد