شمارهٔ ۴۶۴
سرشکم بسکه پردرد از دل مهجور برخیزدبه دریا چون رسد سیلاب اشکم شور برخیزد
دل تنگم سلیمانی کند در دشت دلتنگیکه شور محشر از آواز پای مور برخیزد
شود چون آب تیغش ساقی پیمانهٔ زخممنوای نوش بادی از لب ناسور برخیزد
مرا نشتر به شریان و ترا ناخن زند بر دلجگر خون کن نوایی کز لب طنبور برخیزد
خیال لعل او جویا نمکدان ریخت بر زخممز دل در یاد آن کان ملاحت شور برخیزد