شمارهٔ ۴۱۲
چون مصور صورت آن جان جانان میکشددست از صورت نگاری میکشد جان میکشد
قید تن جان مجرد بهر جانان میکشدیوسف ما را محبت سوی زندان میکشد
این قدر دانسته چشم التفات از ما مپوشچون تغافل بگذرد از حد به نسیان میکشد
رو بگردانی اگر یک صبحدم از آفتابهمچو ماه چارده خورشید نقصان میکشد
از برم دل را که زیر بار صد کوه غم استچشم فتان تو با قلاب مژگان میکشد
بس که میپیچم به خود زنجیر میآرد بروناز جراحتهای من هرکس که پیکان میکشد
رتبهٔ رعنایی سروم بلند افتاده استبر زمین چون پرتو خورشید دامان میکشد
دل به ذوق زخم شمشیرت در آغوش هوسغنچهآسا یک بغل چاک گریبان میکشد
این پریشانی که در دلها پریشان گشته استنیک اگر بینی به آن زلف پریشان میکشد
گریه چون بگذشت از حد آفت جان و تن استقطره چون بسیار شد جویا به طوفان میکشد
میفریبد عام شیخ از وجد همچون گردبادخار و خس را سوی خود از باد دامان میکشد
ای گرانجان این قدر لاف سبکروحی مزنمیشود تیرش ترازو در دل و جان میکشد
چون کنم جویا که سیر مجلس نواب راپیشتر دل میکشید اکنون دل و جان میکشد