گنج

شمارهٔ ۴۰۴

شکوه عشق به پا سقف آسمان داردبه سرو آه من این قمری آشیان دارد
تنی چو شمع بود در حساب سوختگانکه مهر داغ به طومار استخوان دارد
توان به حسن ادب پاس آشنایی داشتزحفظ مرتبه این گنج پاسبان دارد
زحلقه حلقهٔ جوهر چو محشر سیمابشکوه حسن تو آیینه را تپان دارد
زحرف کس نشنیدیم بوی یکرنگیبه رنگ غنچه گر از لخت دل زبان دارد
همیشه قطع کلامم کنی به تیغ زبانچنین دو نیم سخن را مزن که جا ن دارد
هر آن حریف که چیزی به خویش نسپرده استفراغت عجبی از نگاهبان دارد
زسوز عشق کسی را که تن به سختی دادچو نای پوست به تن حکم استخوان دارد
من و شکایت افلاک؟ کافرم جویا!‏اگر دلم سر سودای این دکان دارد