شمارهٔ ۳۲۵
شاهد اقبال در آغوش رندان خفته استدولت بیدار زیرپای مستان خفته است
در حقیقت کمتر از شمشیر خوابانیده نیستوای بر قاتل اگر تیغ شهیدان خفته است
کی تواند ظرف صهبای خیالش گشت دلیاد چشم مست او در خلوت جان خفته است
دام صد نیرنگ باشد هر خم مرغوله اشفتنه ها زیر سر زلف پریشان خفته است
چون تواند عقل پیرامون ما گردد که دلدر بر دیوانه شیر در نیستان خفته است