گنج

شمارهٔ ۲۹۷

در دیاری که دلم عاشقی آموخته بودخوی دل آب و هوایش سوخته بود
پرتو شمع برون رفت چو دود از روزنبسکه از جوش حیا چهره ات افروخته بود
رفت چون موج به سیلاب رگ ابر بهارزآنچه امشب مژه از بحر دل اندوخته بود
تا دم از عشق زدم رازدرونم گل کردگویی از تار نفس زخم دلم دوخته بود