شمارهٔ ۲۸۱
صبحدم خار چمن دامان آن دلجو گرفتتا ز روی و موی او گل فیض رنگ و بو گرفت
یافتم راه فنا را همچو شمع صبحدمجبههٔ اندیشهام تا جای بر زانو گرفت
قطرهٔ اشکم چو گوهر بسته میریزد زچشمبسکه دل از سردمهریهای آن بدخو گرفت
یک سر مو کم نکرد از دلرباییهای یارخط مگر سرمشق پیچ و تاب از آن گیسو گرفت
هر که را در خورد استعداد جایی دادهاندلاله صحرا، گل چمن، سنبل کنار جو گرفت
روی آن آیینه رو میگیرد از ما بیدلانبا وجود آنکه کی آیینه از کس رو گرفت
چشم او، آیین ترکان، زلف، کیش هندوانمذهب آتشپرستان خال روی او گرفت
اشک چون از دل جدا شد بر کنار ما نشستطفل بیمادر به پیش هر که آمد خو گرفت
گوشهگیری را رسانیده به معراج قبولتا دل آواره جویا گوشهٔ ابرو گرفت