گنج

شمارهٔ ۲۷۵

قافیه: لخفتهاست۱۱ بیت
رهزن دین و دلم آن نرگس جادو بس استتیر روی ترکش مژگان نگاه او بس است
چشم من بر ما ضعیفان ناز آن ابرو بس استبا کمان سختی به قدر قوت بازو بس است
دل شود بیتاب تر از مهربانیهای یاربرق خرمن سوز طاقت روی گرم او بس است
می کند تسخیر عالم تیغ بی زنهار عجز‏ از خم بازو مرا شمشیر چون ابرو بس است
یافتن بتوان به فکر آن معنی باریک راعینک ارباب دید آیینهٔ زانو بس است
نفرت محراب از این مردم نخواهد حجتیاینکه دزدیده ست از اهل ریا پهلو بس است
می توان داد سخن سنجی ز فیض فکر دادطوطی نطق ترا آیینهٔ زانو بس است
گو نباشد با گل و سوسن زبان وصف یارسرو باغ انگشت حیرت بر لب هر جو بس است
ما زلطف یار زین پس با عتابش ساختیمشمع خلوتخانهٔ دل گرمی آن خو بس است
دست گیری اهل همت را نباشد جز کرممرد را حرز جوادی قوت بازو بس است
چون بر انگیزد جمالش لشکر خط را زجایبهر تسخیر تو جویا تیغ آن ابرو بس است