شمارهٔ ۲۴۳
مانده در جهل مرکب آنکه لوحش ساده استتیره بودن لازم چشم سفید افتاده است
وصل باشد لازمش حرمان، که گردیده سفیدچشم روزن تا به روی صبحدم افتاده است
بزم می دانند سربازان همت رزم راپیش ما شمشیر خون آلود موج باده است
چشم او پر دل چرا نبود پی خون ریز خلقهر که را دیدیم در عالم به او دل داده است
باشد از بس رفته ام در بزم حیرانی ز خویشصفحهٔ تصویر من هر جا که لوح ساده است
چشمش از مژگان دو ترکش بسته جویا خیر باد!ترک بی باکی سیه مستی به جنگ آماده است