گنج

شمارهٔ ۲۱۶

ذوق درویشی ام از عالم اسباب بس استشمع کافوری من پرتو مهتاب بس است
ساقی از حدت طبعم نه ای آگاه هنوزتیغم و نیست مرا حاجت می، آب بس است
گر به مطلب نرسم نیست ز دون همتی امشده ام طالب آن گوهر نایاب، بس است
حیف از آن دیده کز او قطره اشکی نچکدباعث زینت دریا در سیراب بس است
‏ روشن از پرتو عشق است چراغم جویابر سرم سایهٔ آن مهر جهانتاب بس است