گنج

شمارهٔ ۱۰۹۷

۷ بیت
به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتیدلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی
کی از تعمیر می‌شد چاره احوال خرابت رابه یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی
زدی در مستی امشب صد دهن تر خنده بر گلشنبه یک دشنام خشکم زان دو لب ننواختی رفتی
گداز دل چو خس برداشت از جا جسم زارت رابه بحر بیکرانی خویش را انداختی رفتی
غبارت بر فلک سوده است سر از یاری صرصرمیان همسران خود سری افراختی رفتی
ندادی توسنی جولان از آن چون چشم قربانینگاه چند از حسرت به هر سو تاختی رفتی
شدی همدست با مژگان پی دل بردن جویابه قصد ما نهانی با نگاهت ساختی رفتی