شمارهٔ ۱۰۹۴
تا که تو بر خویشتن سوار نباشیغازی میدان کارزار نباشی
از تو توان داشت چشم مهر و مروتگر تو ز ابنای روزگار نباشی
کی رسدت ز آفتاب عشق نصیبیتا چو مه یک شبه نزار نباشی
بر تو غم روزگار دست نیابدتا که تو پابند اعتبار نباشی
چربی و نرمی گزین! مباش گرانجان!تا به دل روزگار بار نباشی
تا تو به دریا نمی دهی دل خود راهرگز از این ورطه برکنار نباشی
خاک سر کوی یار شو که چو جویاسرمهٔ بینش شوی غبار نباشی