گنج

شمارهٔ ۱۰۹۴

۷ بیت
تا که تو بر خویشتن سوار نباشیغازی میدان کارزار نباشی
از تو توان داشت چشم مهر و مروتگر تو ز ابنای روزگار نباشی
کی رسدت ز آفتاب عشق نصیبیتا چو مه یک شبه نزار نباشی
بر تو غم روزگار دست نیابدتا که تو پابند اعتبار نباشی
چربی و نرمی گزین! مباش گرانجان!‏تا به دل روزگار بار نباشی
تا تو به دریا نمی دهی دل خود راهرگز از این ورطه برکنار نباشی
خاک سر کوی یار شو که چو جویاسرمهٔ بینش شوی غبار نباشی